|
کاش می شد بروم ، کاش می شد بروم یا بگریزم از خویش از همه بودن و از هست شدن ، از زمین و همه ی آنچه در اوست کاش می شد بروم، کاش می شد بروم یا بگریزم از شهر از شب و دود و سیاهی و دروغ ، از صدای پر از درد و گناه از نگاه همه ی مردم شهر ، کاش می شد بروم کاش می شد بروم یا بگریزم از خاک ، از زمین .. باد.. تباهی .. تسلیم از غروب و غم بی تاب شدن ، از شکوفائی پاییز .. زمستان .. درخت کاش می شد بروم ،خسته ام .. اینهمه تکرار مرا می شکند اینهمه بی غمی و بی دردی ، اینهمه ظلمت و تزویر و گناه اینهمه رنج و غم و شیون و آه ، کاش می شد بروم نفسم تلخترین معنی بی فرجامی است ، اینکه من باشم و کاری نکنم اینکه من هستم و هیچم چون سنگ ، بودنم بی معنی است ، ماندنم بی معنی است کاش می شد بروم ، کاش می شد که یکی دست برآرد از مرگ و مرا زین همه برون به عدم وصل کند ،شاید آنروز کسی بشنود آوای مرا درد اندوه مرا لمس کند، و بفهمد که من انسانم و این حق من است که زمین را ز شب آزاد کنم ، عشق را.. آیینه را.. یکسره فریاد کنم و بگویم که من آموخته ام بودن را ...
|