تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





بیست و چهار

به دعوت سمیر عزیز می­ریم که داشته باشیم این بازی وبلاگی رو.

 

اینکه اگه بفهمی 24 ساعت دیگه زنده­ای، تو این 24 ساعت چیکار می­کنی؟

 

خبر لامصب خیلی ناگهانی­یه،اولش سه ساعت حدودن تو شوک این خبر می­مونم و به غلط کردن و اینا می­افتم که وای من هنوز جوونم، کلی آرزو دارم و هزار تا کار نکرده دارم و افسوس گذشته و فرصت­های رفته و عبرتهایی که نگرفتم رو می­خورم.

بعدش یاد ملتی می­افتم که قراره تو این گرمای سوزان بیان مراسم و می­گم شانسو تو رو خدا عجب وقتی هم افتاد،برقا هم که یکی بود یکی نبود ملت می­پزن از گرما.زمستون بهتر بود تازه شاعرانه­تر هم بود، حالا درسته اون موقع هم گاز نبود ولی دیگه تحمل سرما بهتر از تحمل گرماست. حتمن باید به مامان یادآوری کنم به جای حلوا بستنی بدن به ملت.(جوجو جان تو اگه اومدی هر چقدر خواستی بستنی بخور)

 

وسط این هیری ویری صدف هم مدام اس­ام اس می­ده، دیگه چون وقت ندارم جوابشو نمی­دم. حالا این خبر تاثرانگیز رو چه جوری به بقیه بگم که باور کنن و مثل قضیه بستری شدنم فکر نکنن سرکاریه.بهترین کار ممکن روبرو کردن اونا با واقعیته و با این فکر بکر وارد اتاق میشم.

 

- مامان بابا من دارم می­میرم و الان فقط 21 ساعت وقت دارم. به هیچ عنوان هم شوخی نمی­کنم،لطفن زود باور کنین که وقت تنگه.

- وای دخترم چقدر زود داریم از دستت می­دیم.از کجا فهمیدی؟

- جزئیاتشو نمیدونم فقط الان تو نت بهم اطلاع دادن،حالا مامان خانوم شما هی با ADSL خریدن من مخالفت کن.تازه آخر عمری بازی هم دعوتم کردن.

- مگه تو بزرگتر نداری چرا خبربه این مهمی رو به ما نگفتن؟

- لابد صلاح نبوده.ولی ای ول بابا مامان فکر نمی­کردم پذیرش واقعیتتون اینقدر بالا باشه، من بهتون افتخار می­کنم.

 

همینجور که خانواده دوره­ام کردن و جو داره یواش یواش اندوهناک میشه سعی می­کنم این سکوت تلخ رو بشکنم و  به علت ضیق وقت تند تند سعی دارم همه حرفهامو به همه بگم.حواسم به ساعت هم هست، چقدر زمان زود می­گذره.آآآآآآآآه آه آه

 

رو به خواهر کوچیکه میگم:با اینکه هی امروز فردا کردی اون سارافون منو ندوختی، آخرشم زد اینطوری شد ولی با بقیه اینکارو نکن و کاراتو سر وقت تحویل بده تا بعد فقدان طرف پشیمون نشی.نقاشی­ات رو هم ادامه بده تا اون آرزوی بزرگتو به زودی عملی کنی،فقط جون من اون تابلو برف و آب و ایندفعه تموم کن.

 

به خواهر وسطی میگم:پس چی شد این عکسای عروسی؟ به سلامتی منم دارم می­رم،نگا کن ببین اشکال مشکال پروژه نداری بپرسی.شلخته این وسایلتو هم از این اتاق جمع کن.  

 

به داداشی میگم:اینقدر بازی نریز رو کامپیوتر، باباشو درآوردی از بس با این بازی کردی.دیگه من نیستم که هی خرابکاری­هاتو درست کنم. با کفش کثیف و دوچرخه کثیف هم اینقدر نیا تو حیاطی که تازه شستن.

 

خواهرم میگه:روشنک وقت مردنت هم از این حرفا می­زنی؟ دیگه تو بمیری چیکار داری کجا تمیزه؟ کی نظم زندگیتو بهم می­زنه؟کی کاراشو سر وقت انجام نمیده؟ اینارو که هی گفتی و ما نشنیدیم ول کن دیگه.فکر این ساعات باقیمونده رو بکن.

میگم: آفرین به نکته خوبی اشاره کردی، لازم شد به وجود تو هم افتخار کنم.

 

مابین احساسات شدید اعضای خانواده به خاطر فقدان چند ساعت دیگه من، کلید کردم به خواهرم که پسورد بلاگمو یادش بمونه و هر از گاهی اینجا چیزکی بنویسه و روح من مرحوم رو شاد کنه.اونم در اوج تالمات روحی الکی یه قولی می­ده.  

 

وای نزدیک تولدم هم هست و اینکه هیچ وقت دوست نداشتم تو مناسبتی خاص بمیرم، یاد خاطره تلخ ازدست دادن عمو می­افتم و آه سوزناکی می­کشم.

 

 همچین بیراه هم نگفتن که بی­خبری خوش خبریه.هرچی به ساعات مونده بیشتر فکر می­کنم بیشتر به این نتیجه می­رسم که من تو این بیست و چند سال اینهمه کار می­تونستم انجام بدم حالا به هر عذر و بهانه انجام ندادم پس تو این چند ساعت هم کار چندانی انجام نخواهم داد دیگه چرا الکی فکر کنم.در مورد حق الله و حق الناس و این چیزا هم که در این مقال چند ساعت نمی­گنجد پس بهترین راه حلی که به ذهنم می­رسه اینه که دیگه این­ور و بی­خیال بشم به اون­ور و سوالای اونجا فکر کنم.خدایا چرا این کنکور اونجا هم دست از سر آدم برنمی­داره اونم شب اول.  

 

جشن فایر فاکس رو هم که دیگه عمرم قد نداد ببینم.دوستان همشهری رفتین جای من رو هم خالی کنین.

 

خاتون جان سی­دی­های شهرام ناظری رو هم می­سپرم دست تو. رفتی کنسرتش من مرحوم رو هم فراموش نکن.

 

خوبه همه­اش بازی بودا

 

حرف ما قبل آخر:تنها یک روز در سراسر حیات کافی است.نگاه از گذشته برگیر و بر آن غبطه مخور چرا که از دست رفته است.در غم آینده نیز مباش چرا که هنوز فرا نرسیده است.زندگی را در همین لحظه بگذران و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد. آیدا اسکات تایلور

حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه بیست و دوم تیر 1387 ׀لینک ثابت موضوع:

I`M GLAD YOU`RE IN MY DASH

خوشحالم که شما در خط تیره من هستید.

 

>>> من از مردی می­گویم که عهده­دار شده بود در مراسم تدفین دوستی، سخن بگوید.او به تاریخ­های روی سنگ مزار او اشاره کرد از آغاز ... تا پایان.

 

او یادآور شد که اولی تاریخ زادروز وی است و اشک ریزان از تاریخ بعدی سخن گفت؛اما او گفت آنچه بیش از همه اهمیت دارد خط تیره بین آن دو تاریخ است(1382-1313) زیرا این خط تیره تمام مدت زمانی را نشان می­دهد که او بر روی زمین می­زیست و اکنون کسانی که به او عشق می­ورزیدند می­دانند که ارزش این خط کوچک برای چیست زیرا اهمیتی ندارد که دارایی ما چقدر است؛ اتومبیل­ها، خانه­ها، پول نقد؛ آنچه اهمیت دارد این است که چگونه زندگی می­کنیم و چگونه عشق می­ورزیم و چگونه خط تیره خود را صرف می­کنیم.

 

بنابراین در این باره سخت و به تفصیل بیندیشید.

 

آیا چیزهایی در زندگیتان هست که بخواهید تغییرش دهید؟ چون ابداً نمی­دانید چه مدت زمانی باقی مانده که بتوانید آن را نوآرایی کنید.

 

اگر فقط می­توانستیم طوری آهسته حرکت کنیم که آنچه را درست و حقیقی است دریابیم، و همیشه کوشش کنیم تا بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند و در خشمگین کردن کمتر چالاک باشیم و قدردانی بیشتری از خود نشان دهیم و در زندگی خود به مردم چنان عشق بورزیم که  هرگز قبلاً عشق نورزیده­ایم.اگر با یکدیگر با احترام رفتار کنیم و بیشتر لبخند بزنیم و به خاطر داشته باشیم که این خط تیره ویژه ممکن است فقط مدت کوتاهی ادامه داشته باشد.بنابراین، وقتی مدح شما خوانده می­شود و اعمال شما در دوره زندگی بازنگری می­شود؛ آیا سرافراز خواهید بود از آنچه خواهند گفت درباره این که شما خط تیره­تان را چگونه صرف کردید؟

 

اگر شما این پیام را دریافت کرده­اید مفهومش این  است که شما برای کسی که آن را فرستاده است واقعاً جایگاهی ویژه دارید.

 

>>> این متن ایمیلی بود که نیمای عزیز برام فرستاده بود، مرسی نیما جان.

 

>>> بسیار خوشحالم از اینکه شما دوستان مجازی و وبلاگی و غیرمجازی خوبم درزندگی من و بخشی از خط تیره من هستید.

 

>>> یورو 2008 هم به سلامتی تموم شد و آلمان بعضیا هم دست از پا درازتر برگشت خونه­شون.هر چند که دوست داشتم حالا که هلند نیست ترکیه یا آلمان جامو ببرن که ترکیه کلن نرفت فینال و آلمانم خیلی بد بازی کرد.به قول این گزارشگرا عجب گل نزنایی بودن مهاجمای اسپانیا وگرنه تعداد گلهای اسپانیا باید بیشتر می­شد..خداییش بالا نیومدن از مراحل قبل خیلی بهتر و باکلاس­تر از تقدیم جام به اسپانیا بود. اسپانیای بعضیای دیگه، بردتون گوارای وجودتون.

حرف ما قبل آخر: لطفن نشه فراموش، لامپ اضافی خاموش

حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:سه شنبه یازدهم تیر 1387 ׀لینک ثابت موضوع:

روزگار در هفته ای که گذشت

>>> هفته­ای که گذشت اونقدر پر از کار و تلاش بود؛ بی­نهایت.خدا قسمت جمیع مجردین دم بخت وبلاگ نویس و وبلاگ خون هم بکنه،عروسی خواهرم بود.چند تا از بچه­های بلاگر رو هم دعوت کردیم و حسابی ترکوندیم و مهمونداری کردیم و خسته شدیم و خوش گذروندیم و جای دوستان رو خالی کردیم.

با توجه به اینکه عروس خواهر کوچکتر از من بود، این چند تا دونه شوید روی سرم کچل شد از بس کلی نصیحت و پند و اندرز و سوال شنیدم که روشنی تو چرا ازدواج نمی­کنی و تاهل چنینه و مجردی چنانه و کلی هم ارشادم کردن، غافل از اینکه تمام سخنان گهربارشون یک اپسیلون هم در من موثر نبود.در مورد ازدواج و بحثای پیرامون اون و نظراتم در این مورد در فرصت مناسب یک پست مفصل خواهم نوشت و یه نسخه هم میدم دست فک و فامیل تا اینقدر گیر ندن بهم بذارن زندگیمونو بکنیم.

 

>>> دیروز از صبح کار و تلاش کن و پس لرزه­های ریخت و پاش عروسی رو جمع کن به عشق اینکه آخر شب فوتبال تیم محبوبت هلند رو  ببینی و آخرشم ضد حالی بخوری اساسی و تیمت حذف بشه و از اون بدتر اس­ام­اس­های بعضی­یارو تحمل کنی با اون تیماشون. واقعیتشو بخوای حقمه، چون خودم خیلی بچه­ها رو اذیت کردم سر بردای هلند.خدایا توبه توبه.خداییش حیف این تیم نبود با اون بازیای ناب و قشنگش.ادامه یورو 2008 بدون هلند لطف چندانی نداره.یه کم منو دلداری بدین و آرومم کنین.

 

>>> شامگاه در ساحل رود نیل، کفتاری به تمساحی برخورد و به هم سلام کردند.

کفتار گفت:حال و روزتان چطور است؟

تمساح جواب داد:وضعم خراب است.گاهی از شدت درد و رنج گریه می­کنم بعد همه می­گویند این اشک تمساح است.این بیش از هر چیزی ناراحتم می­کند.

کفتار گفت:از درد و رنج خودت می­گویی اما یک لحظه هم به من فکر کن.من زیبایی­ها و شگفتی­ها و معجزات دنیا را می­بینم و از شدت شادی می­خندم. بعد همه اهل جنگل می­گویند این حنده کفتار است.

حرف ما قبل آخر: من اگر در بهشت باشم ولی به من بگویند تو حق نداری جهنم را به این بهشت   ترجیح بدهی از آن بهشت بیرون می روم .   ژان روستان

حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:یکشنبه دوم تیر 1387 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com