|
به دعوت سمیر عزیز میریم که داشته باشیم این بازی وبلاگی رو.
اینکه اگه بفهمی 24 ساعت دیگه زندهای، تو این 24 ساعت چیکار میکنی؟
خبر لامصب خیلی ناگهانییه،اولش سه ساعت حدودن تو شوک این خبر میمونم و به غلط کردن و اینا میافتم که وای من هنوز جوونم، کلی آرزو دارم و هزار تا کار نکرده دارم و افسوس گذشته و فرصتهای رفته و عبرتهایی که نگرفتم رو میخورم.
بعدش یاد ملتی میافتم که قراره تو این گرمای سوزان بیان مراسم و میگم شانسو تو رو خدا عجب وقتی هم افتاد،برقا هم که یکی بود یکی نبود ملت میپزن از گرما.زمستون بهتر بود تازه شاعرانهتر هم بود، حالا درسته اون موقع هم گاز نبود ولی دیگه تحمل سرما بهتر از تحمل گرماست. حتمن باید به مامان یادآوری کنم به جای حلوا بستنی بدن به ملت.(جوجو جان تو اگه اومدی هر چقدر خواستی بستنی بخور)
وسط این هیری ویری صدف هم مدام اسام اس میده، دیگه چون وقت ندارم جوابشو نمیدم. حالا این خبر تاثرانگیز رو چه جوری به بقیه بگم که باور کنن و مثل قضیه بستری شدنم فکر نکنن سرکاریه.بهترین کار ممکن روبرو کردن اونا با واقعیته و با این فکر بکر وارد اتاق میشم.
- مامان بابا من دارم میمیرم و الان فقط 21 ساعت وقت دارم. به هیچ عنوان هم شوخی نمیکنم،لطفن زود باور کنین که وقت تنگه.
- وای دخترم چقدر زود داریم از دستت میدیم.از کجا فهمیدی؟
- جزئیاتشو نمیدونم فقط الان تو نت بهم اطلاع دادن،حالا مامان خانوم شما هی با ADSL خریدن من مخالفت کن.تازه آخر عمری بازی هم دعوتم کردن.
- مگه تو بزرگتر نداری چرا خبربه این مهمی رو به ما نگفتن؟
- لابد صلاح نبوده.ولی ای ول بابا مامان فکر نمیکردم پذیرش واقعیتتون اینقدر بالا باشه، من بهتون افتخار میکنم.
همینجور که خانواده دورهام کردن و جو داره یواش یواش اندوهناک میشه سعی میکنم این سکوت تلخ رو بشکنم و به علت ضیق وقت تند تند سعی دارم همه حرفهامو به همه بگم.حواسم به ساعت هم هست، چقدر زمان زود میگذره.آآآآآآآآه آه آه
رو به خواهر کوچیکه میگم:با اینکه هی امروز فردا کردی اون سارافون منو ندوختی، آخرشم زد اینطوری شد ولی با بقیه اینکارو نکن و کاراتو سر وقت تحویل بده تا بعد فقدان طرف پشیمون نشی.نقاشیات رو هم ادامه بده تا اون آرزوی بزرگتو به زودی عملی کنی،فقط جون من اون تابلو برف و آب و ایندفعه تموم کن.
به خواهر وسطی میگم:پس چی شد این عکسای عروسی؟ به سلامتی منم دارم میرم،نگا کن ببین اشکال مشکال پروژه نداری بپرسی.شلخته این وسایلتو هم از این اتاق جمع کن.
به داداشی میگم:اینقدر بازی نریز رو کامپیوتر، باباشو درآوردی از بس با این بازی کردی.دیگه من نیستم که هی خرابکاریهاتو درست کنم. با کفش کثیف و دوچرخه کثیف هم اینقدر نیا تو حیاطی که تازه شستن.
خواهرم میگه:روشنک وقت مردنت هم از این حرفا میزنی؟ دیگه تو بمیری چیکار داری کجا تمیزه؟ کی نظم زندگیتو بهم میزنه؟کی کاراشو سر وقت انجام نمیده؟ اینارو که هی گفتی و ما نشنیدیم ول کن دیگه.فکر این ساعات باقیمونده رو بکن.
میگم: آفرین به نکته خوبی اشاره کردی، لازم شد به وجود تو هم افتخار کنم.
مابین احساسات شدید اعضای خانواده به خاطر فقدان چند ساعت دیگه من، کلید کردم به خواهرم که پسورد بلاگمو یادش بمونه و هر از گاهی اینجا چیزکی بنویسه و روح من مرحوم رو شاد کنه.اونم در اوج تالمات روحی الکی یه قولی میده.
وای نزدیک تولدم هم هست و اینکه هیچ وقت دوست نداشتم تو مناسبتی خاص بمیرم، یاد خاطره تلخ ازدست دادن عمو میافتم و آه سوزناکی میکشم.
همچین بیراه هم نگفتن که بیخبری خوش خبریه.هرچی به ساعات مونده بیشتر فکر میکنم بیشتر به این نتیجه میرسم که من تو این بیست و چند سال اینهمه کار میتونستم انجام بدم حالا به هر عذر و بهانه انجام ندادم پس تو این چند ساعت هم کار چندانی انجام نخواهم داد دیگه چرا الکی فکر کنم.در مورد حق الله و حق الناس و این چیزا هم که در این مقال چند ساعت نمیگنجد پس بهترین راه حلی که به ذهنم میرسه اینه که دیگه اینور و بیخیال بشم به اونور و سوالای اونجا فکر کنم.خدایا چرا این کنکور اونجا هم دست از سر آدم برنمیداره اونم شب اول.
جشن فایر فاکس رو هم که دیگه عمرم قد نداد ببینم.دوستان همشهری رفتین جای من رو هم خالی کنین.
خاتون جان سیدیهای شهرام ناظری رو هم میسپرم دست تو. رفتی کنسرتش من مرحوم رو هم فراموش نکن.
خوبه همهاش بازی بودا
حرف ما قبل آخر:تنها یک روز در سراسر حیات کافی است.نگاه از گذشته برگیر و بر آن غبطه مخور چرا که از دست رفته است.در غم آینده نیز مباش چرا که هنوز فرا نرسیده است.زندگی را در همین لحظه بگذران و آن را چنان زیبا بیافرین که ارزش به یاد ماندن را داشته باشد. آیدا اسکات تایلور
حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.
|