تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





بازی جدید وبلاگی- آهنگ بازی و کتاب بازی

از پاپتی عزیز ممنونم که به آهنگ بازی و کتاب­بازی دعوتم کرده.

 

اما گاهی در دل شب هنگامی که حالت خواب آلودگی درها را به سوی هوسهای نفسانی می­بندد به آهنگ فرشتگان آسمانی گوش فرا می­دهم.در موسیقی چنان جذبه­ای نهفته است که احتیاج را بدست فراموشی می­سپارد و طبیعت ناآرام را پای­­بند نظامش می­کند و جهان را با گامهای موزون به دنبال خود می­کشد.

 

- آهنگهایی که دوستشون دارم

 

1- شهرام ناظری و همه­ی آهنگهاش رو بسیار دوست می­دارم که روزهای فراموش نشدنی رو باهاشون داشتم به ویژه یادگار دوست.

 

 2- ایرج بسطامی و هر آهنگی که ازش به یادگار مونده به­خصوص: درد عشق و انتظار،دارم زان شب یادگار،در آن شب سرد پاییز،آهنگ سفر می­کردی،از ره­ گذری مهتربین،دیدم که گذر می­کردی،تو رفتی و دلم غمین شد،غمین آه آتشین شد،از آن شبی که برنگشتی،ز آن که شادی آفرین بود،به چشم من غم­آفرین شد،از آن شبی که برنگشتی،از آن شب سرد خزان شبها گذشته، داستان باده و مینا گذشته، روزگاری بر من تنها گذشته...

 

2- فریدون فروغی و همه آهنگهاش به­خصوص آهنگ­های:- نیاز،- همیشه غایب:یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم،یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم...،- سقف خونه­ام طلای ناب، زیر پاهام حصیر سبز، تو دست من سیب گلاب،اما دلم پره ز دردددددددد...

 

3- فرهاد مهراد و تمام آهنگهاش به­خصوص آهنگهای:- جمعه: جمعه نفسم در نمیاد،جمعه ها سر نمیاد کاش می­بستم چشامو این ازم برنمیاد...،- شبانه:جماعت من دیگه حوصله ندارم، به خوب امید و از بد گله ندارم...

 

4- هایده و تموم آهنگهاش که هیچ وقت از شنیدنشون سیر نمی­شم مخصوصن:- مثل باد سرد پاییز، - وقتی میای صدای پات از همه جاده­ها میاد،- ای پادشه خوبان،- بیا بنویسیم،– شانه­هایت را برای گریه کردن دوست دارم.

 

مهستی و بعضی از آهنگهاش مثل:- مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه،- شاید اگر دائم بودی کنارم یه روز می­دیدم که دوست ندارم.

 

5- ابی وبیشتر آهنگهاش به خصوص:- آهنگ کویر،- خانه و خاطره­ها:من برای زنده بودن جستجوی تازه می­خواهم،خالی­ام از عشق و خاموشم،های و هوی تازه می­خواهم،خانه­ام گلخانه­ی یاس از رنگ و بوی تازه می­خواهم،ای خدا  ای خدا  بی­آرزو موندم،آرزوی تازه می­خواهم...

 

6- سیاوش قمیشی و تک تک آهنگهاش به­خصوص:تصور کن،- من همون جزیره بودم،- توی هر گوشه این شهر دارم از عشق تو یادی،- چه دردی است درمیان جمع بودن،- هرگز نخواستم که تو رو با کسی قسمت بکنم.

 

7- محمد نوری با آهنگ­های صدای ساز مرد چوپان،- جان مریم.

 

8- گوگوش و بعضی از آهنگهاش:- آدما از آدما زود سیر میشن،آدما از عشق هم دلگیر میشن،آدما رو عشقشون پا میذارن، آدما آدمو تنها میذارن،- تو این شبای خط خطی،ستاره های پاپتی، گم شدن و  نیست توی راه فانوسک رفاقتی، به هر کی­میخوای دل بدی،دل میکنه به راحتی،دنیا چه آلوده شده به سمت بی صداقتی.

 

- با این آهنگ قدیمی مبصر کلاس منم هاتف هم کلی حال می­کنم.

 

- غیر از اونا که تحت هر شرایطی دوستشون دارم،بنا به حس و حالم امید- معین- داریوش- ویگن –عارف- مرجان- شکیلا و بعضی از آهنگهای ترکی و آذری و بعضی شعر و آهنگهایی که به حس اون لحظه­ام بخوره حالا از هر کی رو گوش میدم.بعضی آهنگها هم فقط برای رقص جوگیرم می­کنه و هیچ ارزش دیگه­ای برام نداره.

 

 - اونایی که دوستشون ندارم

 

 اندی- کوروس- منصور که جدن با شنیدن آهنگهاش عصبی می­شم- شادمهر عقیلی - شهرامهای کاشانی و شب پره و صولتی- شراره – سوزان روشن- کامران و هومن- افشین- گروه سندی و هر چی گروه این تیپی- سعید محمدی و  بیشتر خواننده­های تازه از تخم دراومده

 

 

- کتابهای نیمه­تمام من

 

غیر از کتابهای درسی که بیشترشون ناتمام می­مونه تا ابد: 1- چشمهایش اثر بزرگ علوی که از کسی امانت گرفته بودم که فرتی ازم گرفتش دیگه هم نخوندمش.

 

2- جهالت میلان کوندرا که تا نگاش می­کنم از طرح آبی مشکی جلدش موج منفی می­گیرم و دیگه به مرحله ورق زدن نمی­رسم.

 

3- پرنده خارزار رو یه بار از کتابخونه گرفته بودم،از اون کتاب ششصد هفتصد صفحه­ای فقط دویست سیصد صفحه­اش بود بقیه­اش به طرز تابلویی سانسور شده بود. بی­زحمت هر کی خونده اینو  آخرشو بهم بگه.

 

4- سه گانه نیویورک پل استر:ده بیست صفحه­شو فقط خوندم و خوردم به امتحانا دیگه فراموش شد.

 

5- بازی سرنوشت استیفن شلزینگر- استیفن کینسر:یه کتاب سیاسیه که از خیلی سال پیش دارمش و نمی­دونم از کجا اومده دستم ولی هر چی که هست اصلن خوندنم نمیاد.همیشه فقط چند فصل­شو می­خونم میذارمش کنار.

 

6- رقص گردنبند نوشته گراتزیا دلددا که کلی هم نوبل موبل ادبی گرفته ولی دلیل نمیشه ناتمام نمونه.

 

7- زن سی ساله بالزاک:اگه عمری باقی بود بعد سی سالگی قراره تمومش کنم.

 

8- خداوند الموت که با دیدن هفتصد کیلو وزنش رو به موت می­شم و ادامه نمی­دم.

 

- بیشتر دوستان به این بازی دعوت شدند،در نتیجه دعوتی نداریم.

 

حرف ما قبل آخر: امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی،اگر رسیده­ای به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری ناامید نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.   ویکتور هوگو

 

حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 ׀لینک ثابت موضوع:

طناب ما کدام است؟

1- مردی کنار بیراهه­ای ایستاده بود، ابلیس را دید که با انواع طناب­ها بر دوش در حال گذر است.کنجکاو شد و پرسید:این طنابها برای چیست؟

ابلیس گفت:برای اسارت آدمیزاد.طنابهای نازک برای افراد ضعیف­النفس و سست ایمان، طنابهای کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می­شوند.سپس از کیسه­ای طنابهای پاره شده را بیرون ریخت و گفت:اینها را هم انسانهای باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند پاره کرده­اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت:طناب من کدام است؟

ابلیس گفت:اگر کمکم کنی تا این ریسمانهای پاره را گره بزنم، خطای تو را به حساب دیگرات می­گذارم.مرد قبول کرد.

ابلیس خنده­کنان گفت:عجب!با این ریسمان­های پاره هم می­شود انسانهایی چون تو را به بندگی گرفت.

 

2- بعد از بازتابهایی که کامنتهای پست قبلی داشت و لحظات مفرحی رو هم برام بوجود آورد لازم می­دونم در این مورد شفاف سازی کنم.ای کوزت خدا بگم چیکارت نکنه.خواستگارامو پروندی رفت پی کارش از دوستانی که برام تبریک ازدواج و مامان شدن و اینا فرستادن ممنونم ولی من و چه به ازدواج آخه؟ حالا گیرم که ازدواج کردم به این زودی بچه رو می­خوام چیکار آخه؟

دوست عزیزم کوزت از شدت اضطراب کنکور توهم فانتزی زده بود و با خوندن پست قبلیم تو وبلاگش(پست شش نوشت) یه خورده سر به سرم گذاشته بود.دوستان هم با خوندنش کلی تبریک و ابراز احساسات و قدم نورسیده مبارک و به پای هم پیر شین و اینا تو وبلاگش برام گذاشتن.دوستان مشترکمون این تبریکات رو تو وبلاگ خودم هم نوشتن و بعضی از دوستان دیگه هم با خوندن کامنتای اینا بهم تبریک گفتن که این موضوع دقت نظر و توجه این دوستان رو می­رسونه و اینکه چقدر مطالب پستها رو مطالعه میکنن.

 

3- این روزا همه با پسر خاله­هاشون ازدواج می­کنن،شما چطور؟

به نقل از بچه ها نیوز، تلاشهای چندین ساله دو  عدد پسر خاله­ جهت جلب رضایت دو عدد از دوستان ما که همانا نسیم و لیلا باشد به ثمر نشسته و این دو بعد از کلی ناز و ادا و عمرن با تو ازدواج کنم و اگه یه مرد رو زمین مونده باشه و اون هم تو باشی نیگات هم نمی­کنم و کلی بهانه­های دیگه که اینجور مواقع زده میشه، بالاخره  رضایت دادن و دل این دو جوون رو شاد کردن.برای این دو دوست عزیز شادی و خوشبختی آرزو می­کنم، باشد که دست ما رو هم بگیرن.

به نقل از نیوزی دیگر، پسر خاله­ی یکی از دوستان سخت واله و شیدای او بوده، ولی از آنجایی که دخترخاله پایش را در یک کفش کرده بود که عمرن باهات ازدواج کنم،پسرخاله محترم در یک حرکت انتحاری شناسنامه دختر خاله را دزدیده و متواری شده، می­گوید یا با من ازدواج می­کنی و یا من با تو ازدواج میکنم و از این حرفها.که امیدواریم قضیه به جاهای باریک نکشیده به خیر و خوشی فیصله پیدا کند.خلاصه که پسر خاله­ها بدجوری دور ورداشتن به هوش باشید.

 

4- می­بینم که سطح فرهنگی خانواده بالاتر رفته و جلو مردم از من تشکر میکنی و معذرت می­خوای. چقدر از دیدن کامنتهات تو پست قبلی خوشحال شدم خواهر کوچولو.منم دوستون دارم فراوااااااااااان.

 

5- دوستان عزیزم از محبتها و لطفهای تک تکتون ممنونم.شرمنده­­ام از اینکه کمتر رد و نشانی از من تو وبلاگهاتون می­بینین،لطفن گله و شکایت و قهر و دلخوری نداشته باشین.همین­قدر بدونین که پیگیر نوشته­هاتون هستم هر چند بی­رد و نشان.

 

حرف ما قبل آخر: امیدوارم اگر جوان هستی خیلی به تعجیل رسیده نشوی،اگر رسیده­ای به جوان نمائی اصرار نورزی و اگر پیری ناامید نشوی چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.   ویکتور هوگو

 

حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:یکشنبه پنجم اسفند 1386 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com