تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





اندر احوالات بی اعصابی

 1- بودن تو شرایط غم  واندوه خیلی تو روحیه آدم تأثیر منفی میزاره. آستانه تحملم به شدت کم شده و اوضاع جوی اعصابم نامیزونه؛ حالا تو این شرایط یک بار اضافی هم رو اعصاب نداشته­ام بیاد که دیگه حسابی اوضاع شیر تو شیر میشه.وقتی قرار شد مامان و بابام برای مراسمی حدودن یک هفته -که برف و کولاک مدتشو طولانی­تر هم کرد- برن تهران انگار منو از بالای برج ایفل پرت کردن پایین که البته طوریم نشد.بار اولی نبود که جایی می­رفتن ولی اصلن دل و دماغ سر و کله زدن با بچه­ها رو در نبود اونا نداشتم؛حالا همچین بچه هم نیستنا ولی یه ضرب­المثل قسطنطنیه­ای میگه از نظر فرزند ارشد اونا همیشه بچه­ان. با قیافه­ای شش در چهار گفتم ماماااااااان من این ماه یک امتحان مهم دارم، کلی کارو زندگی دارم حالا شما هم خونه زندگی رو با این دیوونه­ها- منظور خواهرها و برادرم- می­دین دست من؟ برین ولی اگه اومدین دیدین اینارو تحویل بهزیستی دادم یا بردمشون پرورشگاه یا چه می­دونم گذاشتمشون سر راه من مسئولیت قبول نمیکنماااا.با اینکه میدونستم بی­نتیجه­اس و موقعیت خاصه و سفر اجتناب ناپذیر ولی محض بیکاری کلی بالا پایین پریدم و اعتراض الکی کردم. بعد اینکه راهیشون کردم، هنوز از شهر خارج نشده همچین رگ مهربونیم قلمبه شد اون سرش ناپیدا.ده بار زنگ زدم که مامان خیالت راحت باشه اصلن از خونه و بچه­ها نگران نباش، اگرم خواستم همچین کارهایی بکنم یه دونه­شو نمونه برات نگه می­دارم.

 

2- تو این هاگیر واگیر بی­اعصابی فکر غذا درست کردن هم غوز بالا غوز. اول تصمیم گرفتم این مدت رو شبانه­روزی روزه بگیریم هم از جنبه مادی هم معنوی خودمون رو تقویت کنیم،دیدم شدنی نیست؛بعد فکر کردم اگه همه­اش با پیتزا و همبرگر و این جور چیزا سر کنیم از لحاظ پزشکی و اقتصادی به صرفه نیست.از اونجا که من بر خلاف اونچه که نشون میدم آخر پترس فداکارم، پس چاره­ای ندیدم جز اینکه خودم دست به کار بشم و یک نسخه از یانگوم ایرانی رو رو کنم البته بدون افسر مینجانگو.

اینم بگم که زیاد با آشپزی میونه­ی چندان جالبی ندارم،ولی اگه زبونم لال خواستم اینکارو بکنم مثل این یانگوم­اینا با قلبم آشپزی می­کنم؛ احساس رو داشته باشین.حالا بماند که چه جوری ارتباط این قلب بااحساس رو در یک حرکت انتحاری با کوفته تبریزی هایی که اصلن احساسی بهشون ندارم برقرارکردم. جون یه دونه بچه نداشته­ام، با اینکه بار اولم بود کوفته درست میکردم ولی خیلی خوشمزه شده بود؛نشون به اون نشون که الان انگشتای خواهرهام و برادرم مصنوعیه.

دیگه غلط میکنم بگم من اعتقادم اینه که آشپزی رو باید با حوصله و علاقه و خلاقیت و ترو تمیز و اصولی انجام داد؛همیشه که آدم نمی­تونه این فاکتورا رو یکجا جمع کنه.ولی با هر بدبختی جمع و جورش کردم رفت پی کارش.

 

3- ای بابا این خونه زندگی داری و قبول مسئولیت چند نفر هم، کلی صبر و حوصله و فداکاری می­خواد.مسئولیت و کارهایی که به چشم نمی­یاد و قدر و منزلت هم نداره ولی کلی رنج و زحمت داره. من خودم اینبار بر خلاف دفعات گذشته چندین بار اساسی به غلط کردن افتادم گفتم ماماااااااااااااااااااااااااااان.

 

 4- اون شب رو حساب اینکه فیلم کینه2 ترسناکه گفتم حالا که بابا خونه­اس بیاریم ببینیمش که اگه سکته زدیم جمعمون کنه.اصلن هم ترسناک نبود و نترسیدیم، الکی رو فیلم مردم اسم میذارن ترسناک. فقط خواهرم از تیتراژ شروع به بعد دستشو گذاشت روگوشاش تا صداشو نشنوه و نگاه هم نکرد، من هم یکی دو صحنه­اش چشامو بستم، این یکی خواهرم هم که دیگه هیچی نمیگم.فیلم که آدمو زهره ترک نکرد و یکراست سکته­اش نداد و پهن زمین و بعدش راهی بیمارستانش نکرد که ترسناک نمیشه.میشه؟

 

5- نکته آخر اینکه در مصرف گاز هم صرفه جویی کنید تا همه از بهاری سبز و خرم در خانه­هایشان بهره­مند شوند.به روتون هم نیارین تو مملکت منابع غنی همه­چیز داریم و در واقع هیچی نداریم و انرژی هسته­ای و خودتون می­دونین دیگه از این صحبتا.

 

6- شیطان را گفتم:لعنت بر شیطان!

لبخند زد.پرسیدم چرا می­خندی؟

- از حماقت تو خنده­ام می­گیرد.

- مگر من چه کرده­ام؟

- مرا لعنت می­کنی در حالیکه هیچ بدی در حق تو نکرده­ام.

!- پس چرا من زمین می­خورم؟

- نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده­­ای.نفس تو هنوز وحشی است و تو را زمین می­زند.

- پس تو چکاره­ای؟

- هر وقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد.فعلن برو سواری بیاموز.

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com