|
1- بودن تو شرایط غم واندوه خیلی تو روحیه آدم تأثیر منفی میزاره. آستانه تحملم به شدت کم شده و اوضاع جوی اعصابم نامیزونه؛ حالا تو این شرایط یک بار اضافی هم رو اعصاب نداشتهام بیاد که دیگه حسابی اوضاع شیر تو شیر میشه.وقتی قرار شد مامان و بابام برای مراسمی حدودن یک هفته -که برف و کولاک مدتشو طولانیتر هم کرد- برن تهران انگار منو از بالای برج ایفل پرت کردن پایین که البته طوریم نشد.بار اولی نبود که جایی میرفتن ولی اصلن دل و دماغ سر و کله زدن با بچهها رو در نبود اونا نداشتم؛حالا همچین بچه هم نیستنا ولی یه ضربالمثل قسطنطنیهای میگه از نظر فرزند ارشد اونا همیشه بچهان. با قیافهای شش در چهار گفتم ماماااااااان من این ماه یک امتحان مهم دارم، کلی کارو زندگی دارم حالا شما هم خونه زندگی رو با این دیوونهها- منظور خواهرها و برادرم- میدین دست من؟ برین ولی اگه اومدین دیدین اینارو تحویل بهزیستی دادم یا بردمشون پرورشگاه یا چه میدونم گذاشتمشون سر راه من مسئولیت قبول نمیکنماااا.با اینکه میدونستم بینتیجهاس و موقعیت خاصه و سفر اجتناب ناپذیر ولی محض بیکاری کلی بالا پایین پریدم و اعتراض الکی کردم. بعد اینکه راهیشون کردم، هنوز از شهر خارج نشده همچین رگ مهربونیم قلمبه شد اون سرش ناپیدا.ده بار زنگ زدم که مامان خیالت راحت باشه اصلن از خونه و بچهها نگران نباش، اگرم خواستم همچین کارهایی بکنم یه دونهشو نمونه برات نگه میدارم.
2- تو این هاگیر واگیر بیاعصابی فکر غذا درست کردن هم غوز بالا غوز. اول تصمیم گرفتم این مدت رو شبانهروزی روزه بگیریم هم از جنبه مادی هم معنوی خودمون رو تقویت کنیم،دیدم شدنی نیست؛بعد فکر کردم اگه همهاش با پیتزا و همبرگر و این جور چیزا سر کنیم از لحاظ پزشکی و اقتصادی به صرفه نیست.از اونجا که من بر خلاف اونچه که نشون میدم آخر پترس فداکارم، پس چارهای ندیدم جز اینکه خودم دست به کار بشم و یک نسخه از یانگوم ایرانی رو رو کنم البته بدون افسر مینجانگو.
اینم بگم که زیاد با آشپزی میونهی چندان جالبی ندارم،ولی اگه زبونم لال خواستم اینکارو بکنم مثل این یانگوماینا با قلبم آشپزی میکنم؛ احساس رو داشته باشین.حالا بماند که چه جوری ارتباط این قلب بااحساس رو در یک حرکت انتحاری با کوفته تبریزی هایی که اصلن احساسی بهشون ندارم برقرارکردم. جون یه دونه بچه نداشتهام، با اینکه بار اولم بود کوفته درست میکردم ولی خیلی خوشمزه شده بود؛نشون به اون نشون که الان انگشتای خواهرهام و برادرم مصنوعیه.
دیگه غلط میکنم بگم من اعتقادم اینه که آشپزی رو باید با حوصله و علاقه و خلاقیت و ترو تمیز و اصولی انجام داد؛همیشه که آدم نمیتونه این فاکتورا رو یکجا جمع کنه.ولی با هر بدبختی جمع و جورش کردم رفت پی کارش.
3- ای بابا این خونه زندگی داری و قبول مسئولیت چند نفر هم، کلی صبر و حوصله و فداکاری میخواد.مسئولیت و کارهایی که به چشم نمییاد و قدر و منزلت هم نداره ولی کلی رنج و زحمت داره. من خودم اینبار بر خلاف دفعات گذشته چندین بار اساسی به غلط کردن افتادم گفتم ماماااااااااااااااااااااااااااان.
4- اون شب رو حساب اینکه فیلم کینه2 ترسناکه گفتم حالا که بابا خونهاس بیاریم ببینیمش که اگه سکته زدیم جمعمون کنه.اصلن هم ترسناک نبود و نترسیدیم، الکی رو فیلم مردم اسم میذارن ترسناک. فقط خواهرم از تیتراژ شروع به بعد دستشو گذاشت روگوشاش تا صداشو نشنوه و نگاه هم نکرد، من هم یکی دو صحنهاش چشامو بستم، این یکی خواهرم هم که دیگه هیچی نمیگم.فیلم که آدمو زهره ترک نکرد و یکراست سکتهاش نداد و پهن زمین و بعدش راهی بیمارستانش نکرد که ترسناک نمیشه.میشه؟
5- نکته آخر اینکه در مصرف گاز هم صرفه جویی کنید تا همه از بهاری سبز و خرم در خانههایشان بهرهمند شوند.به روتون هم نیارین تو مملکت منابع غنی همهچیز داریم و در واقع هیچی نداریم و انرژی هستهای و خودتون میدونین دیگه از این صحبتا.
6- شیطان را گفتم:لعنت بر شیطان!
لبخند زد.پرسیدم چرا میخندی؟
- از حماقت تو خندهام میگیرد.
- مگر من چه کردهام؟
- مرا لعنت میکنی در حالیکه هیچ بدی در حق تو نکردهام.
!- پس چرا من زمین میخورم؟
- نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکردهای.نفس تو هنوز وحشی است و تو را زمین میزند.
- پس تو چکارهای؟
- هر وقت سواری آموختی برای رم دادن اسب تو خواهم آمد.فعلن برو سواری بیاموز.
|