|
1- اگر میتوانستم یکبار دیگر زندگی کنم آنوقت سعی میکردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم، آنقدرها بیعیب و نقص نباشم.بیشتر استراحت میکردم و نادانتر از این سفرم میشدم.در واقع خیلی چیزها بود که من آنها را بیش از حد جدی گرفتم باید دیوانهتر میبودم.اگر یکبار دیگر به دنیا میآمدم شانس خود را بیشتر امتحان میکردم،بیشتر سفر میکردم،قلههای بیشتری را فتح میکردم،رودخانههای بیشتری را شنا میکردم،به نقاط تازهتر میرفتم و بستنیهای بیشتری میخوردم.با مشکلات حقیقی رودررو میشدم و مشکلات خیالی را کنار میگذاشتم،میدانید من از آن آدمهایی بودم که لحظه لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه و سالم زیستم.اگر دوباره به دنیا میآمدم تمام لحظات زندگیام را از آن خود میکردم.
من از آن آدمهایی بودهام که همیشه با دماسنج و کیسه آبجوش و بارانی و چترنجات سفر کردهام.اگر دوباره به دنیا میآمدم،سبکتر سفر میکردم.اگر زندگی از نو تکرار میشد در سپیدهدم صبحهای بهاری با پای برهنه به پیادهروی میرفتم و در پاییز تا دیر وقت به خانه برنمیگشتم،چرخ و فلکهای بیشتری سوار میشدم،طلوع خورشید را بیشتر تماشا میکردم و اوقات بیشتری را با بچهها میگذراندم فقط اگر زندگی تکرار میشد،اما میدانید که نمیشود.
2- متن خیلی ساده بود ولی اثری که رو من گذاشت خیلی عمیق بود،خیلی.
3- روبرو شدن با بعضی مسائل در شرایط خاصی باعث میشه از زاویه ویژهای بهش توجه کنی که در شرایط عادی یا اصلن برات مهم نبود و یا این توجه اینقدر ویژه نبود.
۴- وقتی اولین پست وبلاگتو مینویسی شاید هیچ حس خاصی بهش نداری ولی رفته رفته جزئی از زندگیت میشه تا جایی که نه مثل بچه آدم مرتب توش مینویسی و نه میتونی ازش دل بکنی و وقتی سال به سال آپ کنی اونقدر حرف نگفته داری که نه میتونی همه رو یه جا بزنی نه میتونی همه رو یه جا نزنی،در نتیجه وسط این بزن بزن یه چیزایی خط خطی میکنی که هم چراغ اینجا خاموش نشه هم دل و دماغ سابقت فراموشت نشه و هم این حس خوب رو داشته باشی که کسایی هستن که فراموشت نکردن.
۵- از همه دوستانی که لطف دارن یک دنیا ممنون، از اینکه نمیتونم بهتون سر بزنم و نوشتههاتون رو بخونم شرمندم.حتمن در فرصتی مناسب جبران خواهم کرد.
حرف آخر:اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.
|