تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





با هر کمالی اندکی آشفتگی خوش است..هر چند عقل کل شده­ای بی­جنون مباش

1- اگر می­توانستم یکبار دیگر زندگی کنم آنوقت سعی می­کردم اشتباهات بیشتری مرتکب شوم، آنقدرها بی­عیب و نقص نباشم.بیشتر استراحت می­کردم و نادان­تر از این سفرم می­شدم.در واقع خیلی چیزها بود که من آنها را بیش از حد جدی گرفتم باید دیوانه­تر می­­بودم.اگر یک­بار دیگر به دنیا می­آمدم شانس خود را بیشتر امتحان می­کردم،بیشتر سفر می­کردم،قله­های بیشتری را فتح می­کردم،رودخانه­های بیشتری را شنا می­کردم،به نقاط تازه­تر می­رفتم و بستنی­های بیشتری می­خوردم.با مشکلات حقیقی رودررو می­شدم و مشکلات خیالی را کنار می­گذاشتم،می­دانید من از آن آدمهایی بودم که لحظه لحظه عمرم را محتاط و عاقلانه و سالم زیستم.اگر دوباره به دنیا می­آمدم تمام لحظات زندگی­ام را از آن خود می­کردم.

من از آن آدمهایی بوده­ام که همیشه با دماسنج و کیسه آب­جوش و بارانی و چترنجات سفر کرده­ام.اگر دوباره به دنیا می­آمدم،سبک­تر سفر می­کردم.اگر زندگی از نو تکرار می­شد در سپیده­دم صبح­های بهاری با پای برهنه به پیاده­روی می­رفتم و در پاییز تا دیر وقت به خانه برنمی­گشتم،چرخ و فلک­های بیشتری سوار می­شدم،طلوع خورشید را بیشتر تماشا می­کردم و اوقات بیشتری را با بچه­ها می­گذراندم فقط اگر زندگی تکرار می­شد،اما میدانید که نمی­شود.

 

2- متن خیلی ساده بود ولی اثری که رو من گذاشت خیلی عمیق بود،خیلی.

 

3- روبرو شدن با بعضی مسائل در شرایط خاصی باعث میشه از زاویه ویژه­ای بهش توجه کنی که در شرایط عادی یا اصلن برات مهم نبود و یا این توجه اینقدر ویژه نبود.

 

۴- وقتی اولین پست وبلاگتو می­نویسی شاید هیچ حس خاصی بهش نداری ولی رفته رفته جزئی از زندگیت میشه تا جایی که نه مثل بچه آدم مرتب توش می­نویسی و نه می­تونی ازش دل بکنی و وقتی سال به سال آپ کنی اونقدر حرف نگفته داری که نه میتونی همه رو یه جا بزنی نه میتونی همه رو یه جا نزنی،در نتیجه وسط این بزن بزن یه چیزایی خط خطی می­کنی که هم چراغ اینجا خاموش نشه هم دل و دماغ سابقت فراموشت نشه و هم این حس خوب رو داشته باشی که کسایی هستن که فراموشت نکردن.

 

۵- از همه دوستانی که لطف دارن یک دنیا ممنون، از اینکه نمیتونم بهتون سر بزنم و نوشته­هاتون رو بخونم شرمندم.حتمن در فرصتی مناسب جبران خواهم کرد.


حرف آخر:اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه چهاردهم مهر 1386 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com