تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





نومید مشو یکی از دزدان نجات یافت،چیزی را مسلم مدان یکی از دزدان محکوم به مرگ شد.آگوستین

ترس بازی

هر روز شاهد ورژن های جدید و  گل منگلی از یلدا بازی هستیم با عنوانهای متفاوت که فکر نمیکنم هیچکدوم جذابیت یلدا بازی رو تکرار کنن،یکی از اونا ترس بازی هست که  این نسرین و افسانه منو اغفال کردن و وارد بازی شدم .نسرین جان و افسانه جان ممنون از دعوتتون و شرمنده که دیر اجابت شد.

از ترسهای طبیعی مثل ترس از جک و جونور و تاریکی و مادر شوهر و زلزله و سیل و امتحان و .. که بگذریم من تنها به گفتن چند مورد از ترسهام اکتفا میکنم.

1- میترسم از اینکه پیر و از کار افتاده و زمین گیر بشم،احساس بی­مصرفی بکنم،وبال گردن بچه هام باشم و آخرش بچه های نامردم ببرنم سالمندان،البته نوه های گلم این وسط نقش مهمی رو ایفا خواهند کرد که این بلارو سر مامان بزرگشون نیارن.

2- میترسم از اینکه عزیزترین موجودات زندگیم یعنی پدر و مادرم یه روزی نباشن.

 ۳-از برق گرفتگی شدیداً میترسم به طوری که میگن مرگ من از این طریق اتفاق خواهد افتاد.

4-از رد شدن از خیابونای بزرگ میترسم که این ترس اخیراً ایجاد شده و همه اش تقصیر این ارکیده اس (که جریان این ترسم خودش یه پست جداگانه اس)،اگه کسی همراهم باشه ناخوداگاه دستشو موقع رد شدن از خیابون میگیرم البته با رعایت شئونات اسلامی.

5-از آینده نامعلومی که در انتظار کشورم و مردممون هست خیلی میترسم.

 

*********

پیوست1:سفر 2 روزه به تهران و بازدید از نمایشگاه کتاب همراه با بچه های خانه شاعران،بچه های خانه نجوم،دوستان داستان نویس و دوستان وبلاگنویس کوله باری از خاطرات شیرین شد و همینطور خسارات جبران ناپذیری نصیب جیبم شد.

پیوست2:پروژه­ای که درگیرش بودم بالاخره با نمره عالی تموم شد و وقتشه که من طبق قرارمون وعده شام رو عملی کنم.حالا چون بردن همه میسر نیست هر کسی ثابت کرد دعای اون در این نمره موثر بوده با در دست داشتن کپی آخرین مدرک تحصیلی،فتوکپی شناسنامه،کارت ملی،2 قطعه عکس پشت نویس که جدیداً گرفته شده،کارت پایان خدمت،ضامن معتبر همراه با آخرین فیش حقوقی،گواهی عدم سوء پیشینه،گواهی سلامت جسمی و روانی بهم مراجعه کنن تا ترتیب شام رو بدم،در ضمن خواهران عزیز جهت جمع آوری نشدن،داشتن مثلاً حجاب اسلامی الزامی است.

پیوست3:این هیل تر هم دیگه میره رو اعصابمونا،خدا بگم هیل ترتون کنه.

 

                                                         *********

حرف آخر: اگر درمحضر خدا باشی،بودن را حس خواهی کرد.

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ׀لینک ثابت موضوع:

روزهای نمایشگاه

همواره به خاطر بیاور که در اوجی معین دیگر ابری نیست،اگر زندگیت ابری است به این دلیل است که روحت آنقدر که باید بالا نرفته است. مارک فیشر

خودم میدونم این متن طولانی شد،پس لطفاً تو کامنتا هی آه و ناله و نفرین نکنین.حوصله سریالی کردنشو نداشتم .قرار بود روزانه بنویسم که نشد،یه چند روز هم صبر کردم که نمایشگاه کتاب تهران هم بریم(البته اگه شد)بعداً همه رو با هم بنویسم که کاسه صبر لبریز شد و نوشتمشون.

به مناسبت صدمین سال تاسیس اولین شورا و شهرداری کشور،شهرداری تبریز کلی برنامه تدارک دیده بود (از آتیش بازی و مسابقه کیک پزی و موسیقی بگیر تا جشن 10 هزار نفری و.... )متولی این برنامه ها هم سازمان فرهنگی هنری شهرداری بود.یکی از این برنامه ها،برپایی نمایشگاه بین المللی تبریز بود (6تا 9 اردیبهشت)،خوب تا اینجاش ربط چندانی به من و شما نداشت آمّا ....

از قضای روزگار باشگاه وبلاگنویسان تبریز هم یکی از غرفه داران این نمایشگاه بود.یک روز قبلش در حال کسب علم بودم که آقای علیزاده باهام تماس گرفت که قضیه از این قراره و میشه رو کمکت حساب کرد؟من هم که همونطور که میدونید آخر پترس فداکار،گفتم البته که میتونم ولی عصری بهتون خبر میدم. از اونجایی که در سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی هستیم زنگ زدم به صدف،اون هم که مثل خودم پایه کمک و این جور برنامه هاست گفت باشه منم هستم.عصری با آقای علیزاده هماهنگ کردم و قرارمون شد فردا بین 12 تا 1 ظهر در محل جدید سازمان که جمع بشیم و با هم بریم.

من وقتی با این صدف قراره برم جایی همیشه خدا دیر میکنه،مثلاً اگه قرارمون ساعت 12 هست برای اینکه صرفه جویی در سبد اقتصادی خانواده بکنیم میگیم با اتوبوس بریم، 11:15 قرار میذاریم،11 موقعی که من دارم از در خونه میام بیرون زنگ میزنه که من 11:30 میام.نمیدونم همیشه تو این به ربع چیکار میکنه؟11:30 میشه 11:45 و خرامان خرامان میاد.تا بیاد توضیح بده چرا دیر کرده میشه 11:49 و مجبور میشیم با تاکسی بریم تا سر موقع برسیم و اینجوری میشه که کمر من زیر بار مشکلات اقتصادی میشکنه. (جا داره اینجا از ارکیده تقدیر و تشکر کنم که اگه همیشه دیر کردنای یکی دوساعته اش نبود الان آستانه تحمل من اینقدر نبود )(کامنتی که صدف برای این بخش از نوشته ام میذاره رو زیاد جدی نگیرید)

صبح بعد از طی پروسه بالا رسیدیم سازمان،آقای دل آسا هم اومده بود.یه ذره منتظر آقای علیزاده شدیم نیومد، باهاش تماس گرفتیم گفت تا 5 دقیقه بیاین سر کوچه با آژانس همین الان رسیدم،یه پونزده بیست دقیقه ای هم کنار خیابون تابلو شدیم خلاصه آژانس اومد و سوار شدیم و به سوی سرنوشتی نامعلوم حرکت کردیم.در طول راه آقای راننده هم ما رو با موسیقی ملال آورشون مستفیظ کردند(از نظر من راه اونم طولانیش بدون موسیقی خوب مصادف با از دماغ دراومدن اون مسیره)ما هم ترجیح دادیم راه رو به صحبت بگذرونیم.رسیدیم دمه نگهبانی،یه چند تا پرسش پاسخ پلیسی رد و بدل شد و وارد محوطه و بعد سالن شدیم.یه مدتی طول کشید تا غرفه بی نام ونشونمون رو پیدا کنیم، اول که غرفه رو دیدیم فکر کردیم دزد زده از بس خالی بود،در واقع هیچ کدوم از وسایلی رو که باید می آوردن هنوز نیاورده بودن و اون روز عصر هم افتتاحیه بود.

غرفه محقر و فقیرانه ما متشکل از چند تا میز و صندلی بود و یک کامپیوتر و دو تا گلدون کوچولو و چند تا هم پرینت وبلاگ بچه ها،روی میزا هم حسابی گرد و خاکی بود و ما هم از همه جا بی خبر هیچگونه وسیله برای تمیز کردن نبرده بودیم.یه ذره مخصوصاً صدف و من غرغر کردیم که چرا اینجور،لااقل چند روز زودتر میگفتن یه کارایی خودمون میکردیم.از شانس ما اون روز نمیدونم رو چه حسابی هر کس هر چی لازم داشت می­اومد سراغ غرفه ما(از سوزن ته گرد تا قیچی و چسب و دریل و ...)

کامپیوتر و روشن کردیم،گفتیم یه آهنگ باز کنیم. هر چی زیر و روش کردیم فقط روز رفتن علیرضا افتخاری رو پیدا کردیم که بیچاره افتخاری تا روز آخر یه ضرب این آهنگو خوند.یه چند تا آهنگ سراج هم بود حیف که صداشون در نمی­اومد.

آقای علیزاده رفت دنبال ناهار،آقای دل آسا یه ماژیک نمیدونم از کجا پیدا کرد یه چند تا نوشته این ور اون ور نوشت که تا 100 سال فکر نکنم با هیچ پاک کننده ای پاک بشه و صدف و من هم با کمترین امکانات با چند تا کارت ویزیت میزهارو تمیز کردیم و یه صفایی خلاصه به غرفه دادیم و یه خورده دکورشو تغییر دادیم.حین انجام این کارها هم کلی خندیدیم و تفریح کردیم.نزدیکای افتتاحیه زنگ زدیم که آقا بنرها نرسیده،اینترنت غرفه وصل نشده،جزوه ها کو؟.گفتن ساعت 4 بنرا میرسه و اینترنت هم همینطور که تا آخرین روز نمایشگاه ساعت که کلاً 4 نشد و اینترنت هم فقط سیمش اومد(البته پیگیری نکردن وگرنه اینترنت ریخته بود اونجا یه نفر میخواست جمعش کنه) و جزوه ها هم کلاً کنسل شد.(در حالیکه در عرض 18 ساعت یه ویژه نامه برای یکی از بخشها درآوردن به چه ماهی ولی جزوه های چند صفحه ای مارو بی خیال شدن)عصری آقای فرشباف هم اومد و یه ذره هم پیش ایشون گله و شکایت کردیم. ما هم که دیدیم اینجوریه لپ تاب و ورداشتیم گذاشتیم رو میز خودمون،بیشتر فرمهای ثبت نام خبرگزاری رو هم تغییر دادیم به ویژه وبلاگنویسان تا بلکه یه ذره دلمون خنک بشه.

هر کمبود امکاناتی یه طرف،از نظر شکلات و شیرینی اصلاً کمبودی نبود.طفلی صبا اصلاً لب نزد به شیرینی ها.

ساعات برگشت یکی از بچه های سازمان مارو میرسوند،ماشالله شوماخرو گذاشته بود تو جیبش.همچین پرواز میکرد که صد بار اشهدمونو می خوندیم، روز اولی که مارو میرسوند بین راه یه نفر هم زنگ زد اعصابشو خرد کرد که دیگه من یکی بالکل از دیدن زیباییهای زندگی ناامید شده بودم ولی خدارو شکر سلامت رسیدیم خونه.(هی گفتیم دیگه سوار ماشین این شوماخر نمیشیم هر بار هم این آقا مسئول رسوندنمون شد)

من و صدف تقریباً پای ثابت غرفه بودیم و بعضی دوستان هم گاهی بهمون سر میزدن و بعضی دوستان دیگه هم که مسئولیتی به عهدشون گذاشته شده بود در نقش screen saver یه چند ثانیه ای ایفای نقش می کردن.آقای فرشباف هم که مسئولیت خبرگزاری رو بر عهده داشت مدام دوربین به دست این ور اون ور در حال تهیه خبر بودن.بعضی از برو بچ وبلاگنویسی که عضو باشگاه بودن هم به غرفه مون سر زدن و در خدمتشون بودیم.

با صدف این چند روز به اندازه تمام زندگیمون حرف زدیم و توضیح دادیم.(صدف من به خاطر بعضی حرفایی که زدم وجدانم شدیداً درد میکنه)با آدمای مختلفی صحبت کردیم،بعضیا واقعاً اعصاب آدمو خرد میکردن،بعضیا طنز بودن،بعضیا هم اصلاً تو باغ نبودن،بعضیا خیلی حالیشون بود و .... حالا اگه اینترنت بود بازم یه چیزی،کلی کارمون جلو میرفت و حرفای تکراری مدام زده نمیشد.به چند نمونه زیر توجه کنین:

- داشتیم برای یه آقایی در مورد باشگاه توضیح میدادیم.بعد کلی تبادل افکار پرسیدیم شما وبلاگ دارین؟یه تفکر عمیق کرد و گفت فکر نمیکنم داشته باشم.

- یه آقایی میگه این فرم چیه؟گفتم ویژه وبلاگنویسانه.برگشت گفت:ما خونمون دوره.راهمون دور میشه رفت و آمدمون هم مشکل میشه و ....حالا چه ربطی داشت من نفهمیدم.

- یه آقایی هم پرسید این وبلاگ که میگن برا کنترله دیگه؟

- بعضیا هم فکر میکردن وبلاگ نویسی مساوی با زندان و کمپوته،فرتی فرار میکردن.

روز آخر بازدید از صبح تا آخر شب بود،من و صدف هم از صبح تو غرفه بودیم.در حین صحبت بودیم که دیدیم یه کارتون بزرگ برامون آوردن،در حال حدس و گمان بودیم که فهمیدیم کارتون مورد نظر پر از بادکنکهای تبلیغاتی سازمان هست.چند تاشو باد کردیم گذاشتیم جلوی غرفه،دیگه نمیدونم کل سالن از کجا خبردار شد،جلوی غرفه صف کشیدن که بادکنک بدیم بهشون.حالا بازم بچه بودن یه چیزی(هر چند که میونه خوبی با بچه ها ندارم)،بعضی از آقایون انگار بقالی بود،میگفتن خانوم دو تا بادکنک بدین یکیش صورتی یکیش سفید،طرحاش فرق کنه،یکی قلب باشه یکی پرنده،بچه هام دعواشون میشه همرنگ بدین،چند تا هم برا نوه پسرخاله عمه دخترم بدین،من اول دو تا سه تا میدادم میرفت بعد که دیدم این بادکنکا بلای جونمون خواهد شد مثلاً نصف کیسه رو میدادم به یکی،به اون یکی میگفتم برو از اون بگیر،نصف بیشترشو هم فکر کنم دادم به بچه های معماری که غرفه شونو با با بادکنکا ترکونده بودن.حالا هر کی می اومد میگفتم تموم شد برین از بچه های معماری بگیرین اونا زیاد بردن.خلاصه کلی هم به این مسئولین و فک و فامیلشون و بچه هاشون بادکنک دادیم.حالا بادکنکا تموم شده با صدف نشستیم یه نفسی تازه کنیم.یه چند تا کیک و ساندیس آوردن که حاج آقای فلانی داده،همینطور سیل بی امان  رانی و شکلات و سن ایچ و سی دی و خودکار و .... بود که برا من و صدف آوردن.ای ول بادکنک چه معجزاتی که نمیکنه.(نتیجه اخلاقی این بخش که این روزا کاملاً تو دور و اطراف می­بینیم این که، همه مون همدیگرو با داشته هامون میخوایم نه چیز دیگه ،نگین نه که واقعیته تلخیه)

آقای فرشباف هم مثلاً اس ام اس زده بود که ناهار نخورین دارم میارم،خودش اومد و ناهار و هم خوردیم و بعد اس ام اسش اومد.

عصری هم آقای شهردار در حال بازدید از غرفه ها به غرفه ما هم اومدن و یه چند دقیقه باهامون صحبت کردن.من و صدف هم با آقای شهردار در مورد مشکلات این چند روز،وبلاگ و سایت خود آقای شهردار و چند مورد دیگه صحبت کردیم.حالابعضیا که دیدن آقای شهردار به غرفه ما لطفی کرد می اومدن میگفتن یه کاری کنین این وام مارو جورکنن،یا تو فلان منطقه شهرداری ما این مشکل و داریم بگین حلش کنن.ما هم میگفتیم آخه ما سر پیازیم ته پیازیم.کاش واقعاً کمکی از دستمون ساخته بود.

اون روز آقای ناظمی- رئیس سازمان فرهنگی هنری هم به غرفه مون سر زدن که کلی گله گزاری ازشون کردیم.

ساعات آخر هم با صدف و صبا و خانوم یاغیش رفتیم نمایشگاه گردی که تا اون ساعت فرصتشو نکرده بودیم.کلی هم عکس انداختیم.ای ول به این بادکنکا که همه تحویلمون میگرفتن و سلام علیک میکردن و هر جا دلمون میخواست میذاشتن عکس بندازیم.

خلاصه غرفه داری هم تجربه جالبی بود و به امتحان کردنش می­ارزید. 

- یکی این صدف و بگیره که هنوز در انتظار بنره.طفلی بچه آرزو به دل موند.

- از روابط عمومی شهرداری منطقه 6 و 8 هم به خاطر لطفهاشون تشکر میکنم.

- بر و بچه های معماری هم که در مورد بادکنکا ناآگاهانه خیلی کمکمون کردن دستشون درد نکنه.

- از آقای فرشباف و سایر دوستان هم که زحمت کشیدن ممنونم.

 

*********

و حرف آخر مثل همیشه: اگر درمحضر خدا باشی،بودن را حس خواهی کرد.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com