تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





یلدا بازی + مسجد گوهر شاد

بدلیل اعتراض به مشکلات گاه و بیگاه بلاگفا شعر بی شعر و 1 دقیقه سکوت میکنم. 

سلامممممممم و هزاران بار آرزوی سلامتی و شادی برای تک تکتون.

هر چی دستتونه بذارین زمین و حواستون به من باشه کههههههه خبر فوق العاده مهمی میخوام بهتون بدم، بالاخره بلاگ من هم یکساله شد، البته چند روزه که یکساله شده و من طبق معمول این اواخر باز هم مدرسه­ام دیر شد و چند روز دیر رسیدم ولی به قول شاعر دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. همین دیگه حالا میتونین چیزایی که گذاشتین زمین وردارین.

نشستم با خودم فکر کردم،گفتم روشنک مرگ یه بار شیون یه بار،مگه چند بار بلاگت اولین تولدش میشه، یه کمی بریز بپاش که مشکلی نداره، بچه­هارو هم سورپرایز میکنی. اینهمه هم که از اقصی نقاط جهان مهمون داری. در یک حرکت انتحاری کل پس­اندازم رو از بانکهای سوئیس درآوردم و گذاشتم برای خرج مراسم. این تصمیمای کبری 11گرفتن همانا و پیدا نکردن سالن همانا و بهم خوردن مراسم همانا و آخرش به همین تولد کوچولو قناعت کردن هماناتر.

خوب حالا زیاد ناراحت نشین  دنیا که به آخر نرسیده .تولد2سالگیش هم که محرمه میاین سینه و زنجیر میزنین و اونایی که صداشون خوبه مداحی مجلس رو به عهده می­گیرن فقط لطفاً طبل نیارین که همسایه بغلی ما اعصابش خرده ،خون به پا می­کنه و اما 3 سالگیش هم دیگه فکر کنم مشکلی نباشه کلی شادی می­کنیم و بزن بکوب راه میندازیم و همینطور بگیر برو 4 سالگی و 5 و .... تا، انشالله تولد 120 سالگیشو با بچه­ها و نوه نتیجه­هام جشن بگیرم و آخرشم طی مراسمی این بلاگو بدم به نوه کوچیکم (چقدرررررررر من آینده نگرم).

 

پیوست1: یه روز غضنفر شلوارشو برعکس می­پوشه. مامانش میگه:قربون پسرم برم که وقتی داره میاد انگار داره می­ره.

پیوست2:روز دانشجو رو به همه­ ی دانشجوهای عزیز و خصوصاً دوستای عزیزم تبریک میگم، صد سال به این سالها.  

پیوست3:تشکر ویژه­ای میکنم از دوستی که چند حبه قند در سلف بهم داد و فروتنانه و در یک اقدام شگفت ­انگیز خواست که ناشناس باقی بماند. ای ول قهرمان. 

 

و این هم عکسی از پارک خودمون :

 

 

*****

هرگاه خداوند تو را به سوی پرتگاهی هدایت کرد به او اعتماد کن،زیرا یا تو را از پشت سر می­گیرد یا به تو پرواز کردن می­آموزد.

*****

می گویند؛ روزی گوهرشاد، همسر شاهرخ میرزا که بر منطقه وسیعی از ایران حکومت می کرد، به فکر ساختن مسجدی در کنار بارگاه ملکوتی امام رضا (ع) افتاد. برای این کار تمام زمینها و خانه های اطراف حرم را خرید و ساختن مسجد را شروع شد.

گوهرشاد هر چند روز یکبار برای سرکشی ساختمان به محوطه کار می آمد. یک دفعه باد مختصری وزیدن گرفت، گوشه چادرش کنار رفت و یکی از کارگران چهره او را دید و دلباخته اش شد ولی جرات ابراز برایش وجود نداشت.

دو سه روزی گذشت و کارگر بیچاره مریض شد و تنها پرستارش مادر پیرش بود. طبیب از علاج او عاجز شد. مادر مهربان کنار بستر تنها فرزندش گریه می کرد.

فرزند چاره ای ندید جز اینکه دردش را برای مادرش بگوید. مادر ساده دل برای رفع این مشکل پیش گوهرشاد رفت و درد فرزندش را با او در میان گذاشت و گفت اگر کاری نکنی تنها فرزندم از دست می رود. گوهر شاد گفت: چرا زودتر نگفتی تا بنده ای از بندگان خدا را از گرفتاری نجات دهم. به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و بگو من حاضرم با او ازدواج کنم ولی شرطی را من باید رعایت کنم و شرطی را باید او.

شرطی که من باید رعایت کنم جدایی از شاهرخ میرزاست و شرطی که او باید رعایت کند پرداختن مهریه به من است. و آن مهریه این است که 40 شبانه روز در محراب زیرگنبد مسجد نماز بخواند.

مادر برگشت و همه چیز را به پسرش گفت. پسر چنان خوشحال شد که از بستر بیماری برخاست و با کمال اشتیاق شرط  را پذیرفت. با خودش گفت 40 روز که چیزی نیست اگر چند سال هم به من پیشنهاد می شد حاضر به اجرای آن بودم. به محراب مسجد رفت و مشغول نماز شد، به این امید که به وصال گوهرشاد برسد. ولی به تدریج علاقه اش به گوهرشاد از بین رفت و به عشق الهی گرفتار شد.

پس از 40 روز نماینده گوهرشاد به محراب عبادت آمد تا مژده وصال را به او بدهد ولی متوجه شد که حال او تغییر کرده و اثری از عشق و علاقه به گوهرشاد در او نیست و او غرق در عشق به خداوند است.

    و حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.   تا بزودی...... بازی یلدا در ادامه مطلب.....

 

 
ادامه مطلب
نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com