بدلیل اعتراض به مشکلات گاه و بیگاه بلاگفا شعر بی شعر و 1 دقیقه سکوت میکنم.
سلامممممممم و هزاران بار آرزوی سلامتی و شادی برای تک تکتون.
هر چی دستتونه بذارین زمین و حواستون به من باشه کههههههه خبر فوق العاده مهمی میخوام بهتون بدم، بالاخره بلاگ من هم یکساله شد، البته چند روزه که یکساله شده و من طبق معمول این اواخر باز هم مدرسهام دیر شد و چند روز دیر رسیدم ولی به قول شاعر دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. همین دیگه حالا میتونین چیزایی که گذاشتین زمین وردارین.
نشستم با خودم فکر کردم،گفتم روشنک مرگ یه بار شیون یه بار،مگه چند بار بلاگت اولین تولدش میشه، یه کمی بریز بپاش که مشکلی نداره، بچههارو هم سورپرایز میکنی. اینهمه هم که از اقصی نقاط جهان مهمون داری. در یک حرکت انتحاری کل پساندازم رو از بانکهای سوئیس درآوردم و گذاشتم برای خرج مراسم. این تصمیمای کبری 11گرفتن همانا و پیدا نکردن سالن همانا و بهم خوردن مراسم همانا و آخرش به همین تولد کوچولو قناعت کردن هماناتر.
خوب حالا زیاد ناراحت نشین دنیا که به آخر نرسیده .تولد2سالگیش هم که محرمه میاین سینه و زنجیر میزنین و اونایی که صداشون خوبه مداحی مجلس رو به عهده میگیرن فقط لطفاً طبل نیارین که همسایه بغلی ما اعصابش خرده ،خون به پا میکنه و اما 3 سالگیش هم دیگه فکر کنم مشکلی نباشه کلی شادی میکنیم و بزن بکوب راه میندازیم و همینطور بگیر برو 4 سالگی و 5 و .... تا، انشالله تولد 120 سالگیشو با بچهها و نوه نتیجههام جشن بگیرم و آخرشم طی مراسمی این بلاگو بدم به نوه کوچیکم (چقدرررررررر من آینده نگرم).
پیوست1: یه روز غضنفر شلوارشو برعکس میپوشه. مامانش میگه:قربون پسرم برم که وقتی داره میاد انگار داره میره.
پیوست2:روز دانشجو رو به همه ی دانشجوهای عزیز و خصوصاً دوستای عزیزم تبریک میگم، صد سال به این سالها.
پیوست3:تشکر ویژهای میکنم از دوستی که چند حبه قند در سلف بهم داد و فروتنانه و در یک اقدام شگفت انگیز خواست که ناشناس باقی بماند. ای ول قهرمان.
و این هم عکسی از پارک خودمون :
*****
هرگاه خداوند تو را به سوی پرتگاهی هدایت کرد به او اعتماد کن،زیرا یا تو را از پشت سر میگیرد یا به تو پرواز کردن میآموزد.
*****
می گویند؛ روزی گوهرشاد، همسر شاهرخ میرزا که بر منطقه وسیعی از ایران حکومت می کرد، به فکر ساختن مسجدی در کنار بارگاه ملکوتی امام رضا (ع) افتاد. برای این کار تمام زمینها و خانه های اطراف حرم را خرید و ساختن مسجد را شروع شد.
گوهرشاد هر چند روز یکبار برای سرکشی ساختمان به محوطه کار می آمد. یک دفعه باد مختصری وزیدن گرفت، گوشه چادرش کنار رفت و یکی از کارگران چهره او را دید و دلباخته اش شد ولی جرات ابراز برایش وجود نداشت.
دو سه روزی گذشت و کارگر بیچاره مریض شد و تنها پرستارش مادر پیرش بود. طبیب از علاج او عاجز شد. مادر مهربان کنار بستر تنها فرزندش گریه می کرد.
فرزند چاره ای ندید جز اینکه دردش را برای مادرش بگوید. مادر ساده دل برای رفع این مشکل پیش گوهرشاد رفت و درد فرزندش را با او در میان گذاشت و گفت اگر کاری نکنی تنها فرزندم از دست می رود. گوهر شاد گفت: چرا زودتر نگفتی تا بنده ای از بندگان خدا را از گرفتاری نجات دهم. به خانه برو و سلام مرا به فرزندت برسان و بگو من حاضرم با او ازدواج کنم ولی شرطی را من باید رعایت کنم و شرطی را باید او.
شرطی که من باید رعایت کنم جدایی از شاهرخ میرزاست و شرطی که او باید رعایت کند پرداختن مهریه به من است. و آن مهریه این است که 40 شبانه روز در محراب زیرگنبد مسجد نماز بخواند.
مادر برگشت و همه چیز را به پسرش گفت. پسر چنان خوشحال شد که از بستر بیماری برخاست و با کمال اشتیاق شرط را پذیرفت. با خودش گفت 40 روز که چیزی نیست اگر چند سال هم به من پیشنهاد می شد حاضر به اجرای آن بودم. به محراب مسجد رفت و مشغول نماز شد، به این امید که به وصال گوهرشاد برسد. ولی به تدریج علاقه اش به گوهرشاد از بین رفت و به عشق الهی گرفتار شد.
پس از 40 روز نماینده گوهرشاد به محراب عبادت آمد تا مژده وصال را به او بدهد ولی متوجه شد که حال او تغییر کرده و اثری از عشق و علاقه به گوهرشاد در او نیست و او غرق در عشق به خداوند است.
و حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.
تا بزودی......
بازی یلدا در ادامه مطلب.....
ادامه مطلب |