تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





بدون شرح از همه جا

کامنتی چند، یک روز رسید از دوستان به دستم

بگفتند روشنک،تو در چه حالی؟که از هجران تو در گِل نشستم 

 

+ * + * + * + * + * + *+ * + * + * + *(موسیقی متن ترانه پایین)

من آمده­امممممممممممممممممممممممممممم وااااااااااااااااااااااااااااااااای وااااااااااااااااااااااااای من آمده­اااااااااااااااااامممممممممممم (اینا یعنی شدیداً اومدم)

با یه دنیا آرزوی خوبی و سلامتی براتون سلامممممممممممممممممممممم، نماز روزتون قبول.

واقعاً چقدر دلم تنگ شده بود،خدارو شکر پس ازمدتی بازهم اومدم سر خونه زندگیم تو بلاگفا، از این بابت خودم خوشحالم و میدونم با اینکه به روتون نمی­یارین شما هم در پوست خودتون گنجایش ندارین.

حالم هم بد نیست و جای نگرانی نیست. از اینکه باعث نگرانی بعضی دوستان شدم شرمنده.

خیلی وقت هم هست به دوستان نتونستم سر بزنم و نظر کارشناسی بدم (همینه دیگه اونقدر کارشناسانه حرف زدم چشمم زدن) از این بابت هم شرمندم(چقدر من شرمنده بودم خبر نداشتم) و به این زودیها هم  اگه نتونستم بازم چاره­ای جز شرمندگی ندارم. 

یه مراسم اسکار کوچولو:

- لوح افتخار و تندیس و سیمرغ و مرغ و خروس بلورین و تشکر ویژه نوای غریبانه رو تقدیم میکنم به همه دوستایی که لطف داشتن با ایمیلها و تلفنها و پیامها و آفلاینها و کامنتها وخلاصه با هر وسیله­ای جویای احوالم بودن. 

- لوح افتخار و کیک طلائی  و تشکر زیاد نوای غریبانه رو تقدیم می­کنم به دوستایی که تولدمو تبریک گفتن بازم با همون وسیله­های ذکر شده در بالا و اشانتیون یک بسته ترقه وفشفشفه و شمع هم تقدیم اونایی میکنم که تبریکاشون همراه کادو بوده.

-  لوح افتخار و کفش طلائی و چندین ساعت اینترنت رایگان و پرسرعت نوای غریبانه هم تقدیم اونایی می­کنم که هی اومدن و دیدن همان آش است و همان کاسه و ز حلوا غوره ساختند.

- تشکر خشک و خالی نوای غریبانه رو هم تقدیم دوستانی می­کنم که نه اومدن و نه نگران شدن و نه خبری گرفتن و آخرشم منو ناجوانمردانه از پیونداشون پاک کردن. باید تو برنامه 90 رسیدگی بشه به این موضوع. 

معمولاً پیوستا آخر پست میشه ولی من پیوستشون کردم به وسط(این یعنی خودم میدونم):

 

پیوست1: یه آقایی چربی داشته، دکتر بهش میگه هرروز 4 کیلومتر بدو. مدتی بعد مرد به دکتر زنگ میزنه میگه:دکتر رسیدم لب مرز حالا چیکار کنم؟

 پیوست2: دوستانی که فکر میکنن لینکشونو پاک کردم مخصوصاً قلب تنها – آقا رضا - ساقی دختری از اهالی فردا بدونن که تا وقتی اینجا هست و من هم هستم و زبونم لال میّت نشدم اصلاً لینکی پاک نمیشه.من لینکامو منتقل کردم به Blogard و اونایی که آپ میکنن اول لیست قرار میگیرن و لیست جابه جا میشه.

پیوست3:اینو برای آخرین بار توضیح میدم ، لطفاً در مورد تبادل لینک سوال نکنین، وبلاگ منو میتونین لینک کنین،هر کس هم دوست داشت خودشو میتونه لینک کنه.

 

*****

آنان که به هزار دلیل زندگی می کنند به هزار و یک دلیل نمی توانند زندگی را ترک کنند ولی آنان که به یک دلیل زندگی می کنند به همان دلیل می توانند زندگی را ترک کنند.

 

*****

مردی به آرایشگاه رفت تا موهایش را کوتاه کند. مثل همیشه با آرایشگر گپ می­زد تا اینکه چشمش به خبری در روزنامه درباره کودکان سر راهی افتاد.

آرایشگر گفت:می­بینید، این فاجعه نشان می­دهد که خدا وجود ندارد.

مرد: چطور؟

- روزنامه نمی­خوانید؟ مردم رنج می­کشند، بچه­ها را سر راه می­گذارند، همه جور جنایتی را انجام می­دهند. اگر خدا وجود داشت رنج وجود نداشت.

مشتری به فکر افتاد اما آرایشگر کارش تمام شده بود و تصمیم گرفت این گفتگو را ادامه ندهد. در مورد مسایل ساده صحبت کردند و بعد پول آرایشگر را داد و رفت، اما اولین چیزی که دید گدایی بود با موهای ژولیده و بلند. بی­درنگ به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت:می­دایند آرایشگرها وجود ندارند؟

آرایشگر گفت:چطور ممکن است؟ من خودم آرایشگرم!

مرد اصرار کرد: وجود ندارند، اگر وجود داشتند هیچ کس نباید موی بلند و ژولیده می­داشت. آن مرد را در آن گوشه ببین.

آرایشگر گفت: مطمئن باش آرایشگرها وجود دارند اما این مرد هرگز اینجا نمی­آید.

مرد گفت: دقیقاً خدا هم وجود دارد اما مردم نزد او نمی­روند، اگر به دنبالش بگردند کمتر تنها می­مانند و آن همه بدبختی در دنبا وجود نخواهد داشت.    

 

و حرف آخر: اگر در محضر خدا باشی بودن را حس خواهی کرد.

اگر خدا بخواد تا بزودی..


نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:پنجشنبه بیستم مهر 1385 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com