|
حالی است حالم نگفتنی، امروز روشنکی دیگرم
گویی که هیچگونه مصیبت امتحانی نگذشته از سرم
انگار در چنگ امتحان با بلاگ خویش بیگانه بودم
امروز، اما با آپی دگر این بیگانگی میپرد از سرم
سلاااااااااامممممممممممم .چشم و دلتون روشن،حضور پشت صحنه هم تموم شد و باز با جلال و جبروت برگشتم.مراتب قدردانی نوای غریبانه رو از استقبال کنندگان همینجا اعلام میکنم،برین خوش باشین. احوال دوستان چطوره؟ امتحانا خوش گذشت؟ تپل مپل شدین؟ خوب خداروشکر.
از کامنتای همه دوستان ممنونم و دوستایی که بهشون نتونستم سر بزنم قول میدم این دفعه بهشون گل میزنم.
آنچه گذشت:
اولین امتحان با گیس و گیس کشی با استاد شروع شد (البته نه به این شدت) و کلی حالم گرفته شد.
بعدی یه امتحان مشکل بود و استاد محترم تو نامردی
چیزی کم نذاشته بود وچند تا سوال که بیشتر جنبه عملی داشت برامون داده بود با یه عالمه وقت که فک کنم میدونست نصف بیشترش بیکار میمونیم با اون سوالهاش. برگه رو که دیدم یه نگاه به اینورش یه نگاه به اونورش یه نگاه یه چپ و راستش کردم و بعد هم که دیدم جایی دیگه نیس نگاه کنم و سوالا عین آب خوردنن یه نگاه غضب ناک به استاد انداختم و زیر لب این آهنگ اومد جلوی چشمم:زمین گرمم کمته، کمته آتیش خدا، بوسۀ مرگ و بچشی ،بندت بشه جدا جدا.
توکل کردم به خدا و تمام هنرمندیمو به خرج دادم و وقتمو بیشتر تلف نکردم سر این امتحان.
بقیه امتحانا بدون حادثه قابل تعریفی به خیر گذشت. موند چند تا تحویل پروژه که انشالله به خیر بگذره. حالا غم امتحانات یه طرف، هیجان جام جهانی هم یه طرف. از بالا پایین پریدن برا تیم ایران که چیزی دستگیرم نشد، به هواداری برا تیم خودم(هلند) کماکان ادامه دادم که اونم با یه بازی جوانمردانهبا پرتغال و انصافاً بازی پرهیجان حذف شد ولی من هنوز هم یه نقطه کور امیدی میبینم که آنگولا برگرده و جام قهرمانی رو ببره.
یه پیش بینی 120% درست میکنم و اونم اینه که یکی از این 8 تیم این مرحله ،قهرمان خواهند شد.
ج.ن: یه روز یه چوب کبریت سرشو میخارونه آتیش میگیره.
*******
شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي.
*******
یادش میآد وقتی کوچک بود یه روز پدرش از سر کار خسته و عصبی اومد خونه. دم در منتظر پدرش بود.گفت بابایی یه سوال بپرسم؟ پدر گفت: چه سوالی؟ پرسید:بابایی شما برای هر ساعت کار چقدر پول میگیرین؟
پدر گفت:چرا چنین سوالی میکنی؟گفت:فقط میخوام بدونم. پدر گفت: ساعتی 20 دلار. پسردر حالیکه سرش پایین بود آهی کشید و به پدرش نگاه کرد و گفت: میشه به من 10 دلار بدین؟ پدر عصبانی شد و گفت:اگه دلیلت برا پرسیدن این سوال فقط این بود که برا خرید یه اسباب بازیه مسخره از من پول بگیری زود برو تواتاقت وبه این فکر کن که چقدر خودخواهی. من خیلی خسته ام و برا همچین بچه بازیایی وقت ندارم.
پسرک آروم رفت تواتاقش. پدر در حالیکه عصبانی بود با خودش گفت:
چطور به خودش اجازه میده ازم این سوالوبپرسه فقط برای گرفتن پول. بعد از ساعتی پدر آرومتر شد و فکر کرد شاید خیلی تند و خشن رفتار کرده.شاید واقعاً چیزی بود که بچه برا خریدنش به این پول احتیاج داشته. بخصوص اینکه کم پیش می اومد پسر درخواست پول کنه.
به اتاق پسر رفت وگفت:امروز کارم سخت بود و خیلی خسته شدم و متاسفم که همه ناراحتی هامو سر توخالی کردم.بیا این 10 دلار رو که میخواستی.پسرک فریادی از شادی کشید و تشکر کرد.دستش رو زیر بالش برد واز زیرش دوتا اسکناس 5 دلاری مچاله شده درآورد .
پدر وقتی دید سر خود پول ورداشته عصبانی شد و گفت: با اینکه خودت پول برداشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی؟؟پسر گفت:برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان 20 دلار پول دارم .
پدر آیا میتونم یک ساعت از کار شمارو بخرم تا فردا یکساعت زودتر بیای خونه و با ما شام بخوری؟
تا بزودی..
پیوست:به علت کسالت روشنک این وبلاگ تا اطلاع ثانوی آپ نخواهد شد
|