تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





مصلحت ما

روشنكا آمدن خرداد مبارك بادت (مبارك بادت=تركيب كنايي)

وان درسهايي كه نخواندي نرود از يادت

در شگفتم كه در اين مدت ايام فرجه

چگونه خواهي برسي بر دادت

سلاممممممممم،خوبن همه؟ انشالله كه همينطوره.

اين دوبيتي هم گوياي حال و روز منه. هم اكنون نيازمند همدرديهاي سبزتان هستم. به خاطر اينكه اين ترم واقعاً گرفتارم يك ذره اندكي تو اين مدت پشت صحنه­ي نت كار خواهم كرد.

دوستايي كه ميخوان لينكشون اينجا باشه خودشون زحمتشو بكشن و خودشون رو لينك كنن.

الان مي­خواستم يه معماي ديگه بگم ولي يادم افتاد سر قضيه گوسفنده پست قبل چند نفر نزديك بود منو شامل طرح جديد جمع­آوري مردم­آزارها كنن كه براي پست اين بار بيخيال شدم.

اميدورام همتون موفق باشين و اين ماه هم به خير و خوشي تموم بشه. به قول نميدونم كي، اين نيز بگذرد.

*****

نميتواني كسي را وادار كني كه به تو عشق بورزد،تنها كاري كه مي­تواني انجام دهي اين است، كسي باشي كه مورد عشق ديگران واقع شود.

*****

سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي مي­كرد كه وزيري داشت.

وزير همواره مي­گفت: هر اتفاقي كه رخ مي­دهد به صلاح ماست.

روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد، وزير كه در آنجا بود گفت:نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ مي­دهد در جهت خير و صلاح شماست.

پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد.

چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بودبه محل سكونت قبيله­اي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،زماني كه مردم پادشاه خوش­سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست.آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند، اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد«چگونه مي­توانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد.»

به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد. پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه مي­گفتي هر چه رخ مي­دهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي­ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟

تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟

وزير پاسخ داد:پادشاه عزيز مگر نمي­بينيد،اگر من به زندان نمي­افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب مي­كردند،بنابراين مي­بينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود. ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ مي­دهد خواست خداوند است.

 هیچ وقت تو زندگیتون یاد خدارو فراموش نکنین.

مثل همیشه با بهترین آرزوها

 تا بزودی........

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com