تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





اولین آپ 85 - نگاه و تبر

روز هجر و شب فرقت من آخر شد

كردم آپي دگر و اندكي خيالم راحت شد

 

سلاممممممممم (اين سلام ديگه از سر ذوقه ظهور دوبارمه) خوبين همه؟ تعطيلات خوش گذشت؟ خوب خدارو شكر.

اميدوارم سال جديد سال پربركت و سرشار از موفقيت برا همه مون باشه.

ميدونم كه خيلي نگرانم بودين و خواب و خوراك نداشتين (شرمنده اخلاق ورزشكاريتون) خيالتون تخت،خووووووبم فقط يه كم جو بهار منو گرفته بود و كمي كاراي عقب مونده داشتم كه تو عيد فرصت انجامشونو نداشتم و بسياري بهانه هاي ديگه دست به دست هم دادند و يه كم عمو زنجير باف بازي كردند و اين شد من نتونم آپ كنم.

همين اول كاري يه معمايي كه جوابش هنوز كشف نشده ميگم، شايد شما كشفش كردين.جايزش هم اينه كه پول قبض تلفن يك سالتون رو با پول عيديام (آخر فداكاري) ميدم. 

و اما معما: چوپاني 2 تا گوسفند سفيد و سياه داشت. بيشتر از زنش هم اونارو دوست داشت. يه روز صبح ديد گوسفند سياه گمشده، به هر دري زد اونو پيداش نكرد. فكر ميكنين گوسفنده كجاست ؟؟ خواهشاً به داد اين بدبخت برسين.

قبل از مطلب اصلي چند نكته رو بايد بگم:

بعضي از دوستا گير دادن به اين گلها و ميگن اينارو بردار حالا بهاره، بابا جان اينا مثلاً شكوفه­ان برف نيستند.(عزيزان من،به تعداد تك تك بازديد كننده هاي وبلاگ، راه براي لذت بردن از اين وبلاگ وجوددارد پس كليد نكنين) شما يه بزرگي كنين و تو زمستون برف و تو بهار شكوفه فرضشون كنين.(اين جمله بي­ربط به مطلب اين پست نيست)

تا يادم نرفته يه موضوع مهيج بتعريفم: اونروز من و داييم و خواهرم رفته بوديم رستوران. ما مشغول خوردن بوديم كه يه دختر و پسر مشكوك اومدن ميز كناري ما نشستن. من يه چيزي ميگم شما يه چيزي مي­خونين، مشكوك همه جانبه بودن. غذاشونو سفارش دادن و چند ديقه نگذشته بود كه سر و كله مامورا پيدا شد. تا مامورارو ديدن سفارش شونو بي­خيال شدن و يواشكي رفتن. بعد ما ديديم كيف دختره جا مونده، داييم كيف رو ورداشت رفت دنبالشون.بيرون رستوران رسيد بهشون.داييم خواست كيفو بده به دختره ولي اون گفت مال من نيست كه نيست. در اين حين مامورا سر رسيدن .از ما اصرار و از اون انكار.دختره پررو مي­گفت اينا مي­خوان اين كيفو به زور بدن به من.آخرش ماموره گفت كيفو باز ميكنم ببينم توش چيه. نميتونين تصور كنين توش چي بود. اين دوره زمونه خوبي به مردم نيومده.نزديك بود ما هم گرفتار بشيم.من از اول هم گفتما اينا مشكوكن دايي ولشون كن.

از تو كيف،گوسفند سياه چوپونه دراومد. 

دمپايي پرت نكنين لطفاً، ميدونم خيلي بي­مزه بود.گفتم يه ذره يخ كنيم، حال و هوامون عوض بشه. 

 

******

وقتي خدا به تو ميگه باشه، به تو همون چيزي رو ميده كه تو ميخواي.

وقتي به تو ميگه نه،به تو يه چيز بهتر ميده.

و وقتي بهت ميگه صبر كن در تدارك بهترين چيز براي توست.

 

*****

روزي مردي ديد تبرش سر جايش نيست و بلافاصله به همسايه­اش شك كرد. مدتي او را زير نظر گرفت و متوجه چيزهايي شد كه قبلاً نمي­ديد! يعني متوجه شد كه همسايه­اش خيلي مشكوك رفتار مي­كند و كارهايش مشكوك به نظر مي­رسد. او از اينكه تاكنون متوجه اين خصوصيت همسايه نشده بود تعجب كرد و نتيجه گرفت كه با اين شيوه رفتار و زندگي حتماً همين همسايه تبر او را دزديده است و با اطمينان از اين موضوع لباس پوشيد تا نزد قاضي برود و از همسايه شكايت كند.

در اين هنگام همسر مرد سر رسيد و معلوم شد كه تبر را همسر مرد جابه­جا كرده و در جايي ديگر قرار داده و همسايه بي­گناه است.

مرد دوباره در رفتار و حركات و سكنات همسايه دقيق شد و متوجه شد كه او فردي است بسيار معصوم و باشخصيت و دوست داشتني كه اصلاً به كسي كاري ندارد و آن قدر اصيل است كه اساساً امكان ندارد مال كسي را بردارد و كار خلافي انجام دهد!

در واقع اين سمت اشتباه نگاه مرد بوده است كه باعث شد همسايه تبديل به موجودي چند چهره شود.

سمت اشتباه نگاه ميتواند لحظاتي پر از مهر و عشق را به لحظاتي شكنجه­ آور و عذاب­ آور تبديل كند.

چقدر خوبه كه با ديد مثبت به اطرافمون نگاه كنيم.

شما ديدتون نسبت به مسائل چه جوريه؟؟؟؟جوابشو بگينا خيلي مهمه.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com