تبليغاتX
از خوشی ها و روزها

از خوشی ها و روزها
یادداشتهای پراکنده


بدون خاطرات زمان در برابر ما خلع سلاح می شود؛
دوران فعالیتی که زخم ماجراهای غم انگیز یا انفجار خنده و شادی در آن باقی مانده درکی از زمان در خاطره ها ثبت می کند.
چون زمان لازم است تا آدم آنچه این دوران را خاطره انگیز کرده است را به یاد بیاورد.


منوی اصلی
صفحه اول
صندوق پستی مجازی من
آرشیو از خوشی‌ها و روزها
پروفايل من

مشترک وبلاگ شوید



    Add to Google Reader or Homepage

    \card.ly
لینکهای روزانه

دوستان

امکانات

اين سایت را صفحه خانگي خود كنید ! تماس با مدیر سایت ! اضافه کردن این سایت به علاقه مندیها ! لینک RSS





Balatarin


Face Off :  رو در رو با وبلاگ نویسان


ليست وبلاگهاي به روز شده





پدر و پسر

روزی مرد ثروتمندی دست پسر کوچکش را گرفت تا با سفر به اطراف محلات فقیرنشین شهر و روستا او را با معنای فقر آشنا سازد. آنها یک شبانه روز درمزرعه خانواده فقیری  ماندند و بعد به منزل مجلل خود بازگشتند.

پس از این سفر کوتاه پدر از پسرش پرسید: خوب  سفر چطور بود؟

 پسر گفت: خیلی خوب بود پدر.

پدر پرسید: پسرم دیدی مردم فقیر چگونه زندگی می کنند.

پسر گفت: بله پدر.

پدر گفت: چه یاد گرفتی؟

پسر پاسخ داد: ما یک سگ بزرگ در منزل داریم ولی آنها 4 تا داشتند.ما یک استخر داریم که تا وسط باغ بیشتر درازا ندارد و آنها یک جوی داشتند که انتها نداشت. ما برای روشن  کردن باغ از لامپ استفاده می کنیم اما آنها ستاره های آسمان را داشتند.گلخانه ما فقط تا حیاط جلویی می رسد اما آنها تا چشم کار می کند مزرعه و باغ سبز داشتند.

وقتی پسر کوچک حرفش تمام شد پدر چیزی برای گفتن نداشت. پسراضافه کرد: راستی پدر  از این که به من نشان دادی ما چقدر فقیریم ممنونم و امیدوارم به خاطر فقرمان زیاد غصه نخوری.

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

پیرمرد کوچولو

پسر کوچولو گفت: من گاهی وقت ها قاشق از دستم می افتد.

پیرمرد کوچولو گفت: من هم همینطور !

پسر کوچولو گفت: من بیشتر وقت ها گریه می کنم.

پیرمرد کوچولو گفت: من هم همینطور!

پسر کوچولو آهسته گفت:من گاهی شلوارم را خیس می کنم.

پیرمرد کوچولو خندید و گفت: من هم......

پسر کوچولو گفت: از همه بدتر فکر می کنم آدم بزرگ ها به فکر من نیستند.

آن گاه پسر کوچولو گرمای دست چین خورده ای را احساس کرد .

پیرمرد کوچولو گفت: می فهمم ، می فهمم چه می گویی ...!

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه دوازدهم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

مناجات

خدايا ...

 

روزگار

 

خلاف آرزوهايم مي‌چرخد

 

خدايا ...

 

صدايت مي‌زنم

 

زماني كه از نامهربانيها

 

به تنگ آيد دلم

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه دوازدهم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

لطفت را دریغ مکن

روزي مردي،عقربي را ديد كه درون آب دست و پا مي‌زند.او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد،اما عقرب انگشت او را نيش زد.

مرد باز هم سعي كرد تا عقرب را از اب بيرون بياورد،اما عقرب بار ديگر او را نيش زد.رهگذري او را ديد و پرسيد: «براي چه عقربي را كه نيش مي‌زند نجات مي‌دهي.» مرد پاسخ داد: «اين طبيعت عقرب است كه نيش بزند ولي طبيعت من اين است كه عشق بورزم.

چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل كه عقرب طبيعتاً نيش مي‌زند؟

عشق ورزي را متوقف نساز.لطف و مهرباني خود را دريغ نكن.حتي اگر ديگران تو را بيازارند.                                     

*محمد رضا محسنی


نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:سه شنبه هشتم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

امید برای زندگی

در بیمارستان دو مرد در یک اتاق بستری بودند . يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند اما بيمار ديگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد.

آنها ساعتها با یکدیگر از همسر،خانواده،خانه،سربازی یا تعطیلاتشان صحبت می کردند.

هر روز بعدازظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید را برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در این یک ساعت با شنیدن اوصاف دنیای بیرون روحی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت، مرغابی ها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایقهای تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویر زیبایی از شهر در افق دوردست دیده می شد .

همانطور که مرد کنار پنجره این جزئیات را توصیف می کرد هم اتاقی اش چشمانش را می بست و این مناظر را برا ی خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری می شد تا اینکه یکروز صبح پرستار ی که برای حمام کردن آنها آب آورده بود جسم بی جان مرد کنار پنجره را دید که با آرامش از دنیا رفته بود .پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان خواست که مرد را از اتاق خارج کنند.

مرد دیگر تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند . پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد .

آن مرد به آرامی و با درد بسیار خود را به کنار پنجره کشاند تا اولین نگاه را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند اما در کمال تعجب او با یک دیوار مواجه شد. مرد ،پرستار را صدا زد و پرسید که چه چیز هم اتاقی اش را وادار می کرد چنان مناظر دل انگیزی را برای او توصیف کند؟

پرستار پاسخ داد: شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد چون آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند. 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:سه شنبه هشتم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

قهرمان زندگی

آن زمان كه با آسمان نگاهت

برق اميد شدي بر بام بيرنگي

 

آنگاه كه با ساز شكسته‌ي تنت

شور آواز شدي بر دل تنگي

 

آن زمان كه سوخته جان

خنكاي مرهمي شدي بر زخم دلي

 

اشكباران گلخنده‌ي شوقي شدي بر چشم تري

به يقين قهرمان قله‌ي عشقي در روزهاي زندگي

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پنجم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

کاش

كاش مي‌شد گل چشمان تو را مي‌چيدم

و مي‌آويختمش بر ديوار

در اتاقم كه پر از سايه‌ي توست

آن زمان عطر نگاهت را زنداني خود مي‌ديدم

و به خود مي‌گفتم:

تو نوازشگر احساس غم‌آلود‌ي من مي‌ماني

ولي افسوس تو آن نيستي، آن كوچك پاك

كه من از پاكي انديشه خود پروردم

و بزرگش كردم

من نمي‌دانستم كه

تو با ضجه‌ي هر رهگذري مي‌خواني

هيچ دل بر تو نمي‌بايد بست

مهربان با دل سنگ تو نمي‌بايد بود

سنگ دل نيستم اما…

دل من مي‌خواهد كه تو را باز با خشم به خاك اندازد

و چو رگبار خزان

قلب گلگون تو را خسته و پرپر سازد

كاش مي‌شد گل چشمان تو را مي‌چيدم

و مي‌آويختمش بر ديوار

تا دو چشم تو در ظلمت اين تنهايي

شاهد پاكي و آشفتگي من باشد

كاش مي‌شد………

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پنجم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

زنگ احساس

هميشه اينگونه بوده است كسي را كه خيلي دوست داري زود از دست مي دهي ، پيش ازآنكه خوب نگاهش كني،مثل پرنده‌اي زيبا بال مي‌گيرد و دورمي‌شود.

فكرمي‌كردي مي‌تواني تا آخرين روزي كه زمين به دورخود مي‌چرخد و خورشيد از پشت كوهها سرك مي‌كشد دركنارش باشي.هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي،هنوزهمه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي.

هميشه اينگونه بوده است كسي كه از ديدنش سيرنشده‌اي زود از دنياي تو مي‌رود.

 وقتي به خودت مي‌آيي كه حتي ردي ازاو درخيالت نيست.فكر مي‌كردي مي‌تواني با او به همه باغها سر بزني و خرده‌هاي نان را به مرغابي‌هاي تنها بدهي و هنوز روزهاي زيادي را بايد با او به تماشاي موجها مي‌رفتي،هنوز ساعتهاي صميمانه‌اي بايد با او اشك مي‌ريختي.

هميشه اينگونه بوده است، او كه مي‌رود براي هميشه مي‌رود و آنقدر تنها مي‌شوي كه نام روزها را فراموش مي‌كني،ازعقربه‌هاي ساعت مي‌گريزي و هيچ فرشته‌اي به خوابت نمي‌آيد.

احساس مي‌كني به ذره‌اي تهي از باران و درخت سقوط كرده‌اي. احساس مي‌كني كلمات لال شده‌اند،پلها فروريخته‌اند، كفشها پاره شده‌اند، دستها يخ كرده‌اند و پروانه‌ها سوخته‌اند.

راستي اگر او هنوز نرفته است،اگرهنوز باد همه شمعهايت را خاموش نكرده است، اگرهنوز مي‌تواني برايش يك استكان چاي بريزي، قدر تك تك نفسهايش را بدان و به فرشته‌اي كه مي‌خواهد او را از زمين به آسمان ببرد بگو تو را به صداي گنجشك و بوي خوش آرزوها سوگند مي‌دهم او را از من مگير.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پنجم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

وقتی عشق در دل ما ریشه می کند

وقتي عشق در دل ما ريشه مي‌كند

فرهاد زندگي،هوس تيشه مي‌كند

 

در بيستون حادثه‌ها تا كه مي‌روي

شيرين فقط به گام تو انديشه مي‌كند

 

اين سبزه‌زار وحشي احساس مال تو

تا بنگري پلنگ چه با بيشه مي‌كند

 

هر روز وقت آمدنت پشت پنجره

يك باغ گل نگاه به آن شيشه مي‌كند

 

يك«من»نگاه دزدكي خود بريد و گفت:

اين عاشقي چه بود كه دل پيشه مي‌كند

 

يك لحظه بيشتر به تماشا نمانده است

وقتي كه عشق در دل ما ريشه مي‌كند

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پنجم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

قصه گل صداقت

250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده‌اي تصميم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندي مشورت كرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت كند تا دختري سزاوار را انتخاب كند.

وقتي خدمتكار پير قصر ماجرا راشنيد ، بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود. دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسي نداري،نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا.

دختر جواب داد: مي‌دانم هرگز مرا انتخاب نمي‌كند،اما فرصتي است كه دست كم يك بار او را از نزديك ببينم.

روز موعود فرارسيد و شاهزاده به دختران گفت:« به هر يك از شما دانه‌اي مي‌دهم، كسي كه بتواند در عرض 6 ماه،زيباترين گل را براي من بياورد، ملكه آينده چين مي‌شود.»

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني كاشت.

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دختر با باغبانان بسياري صحبت كرد و راه گلكاري را به او آموختند. اما بي‌نتيجه بود،گلي نروييد.

روز ملاقات فرا رسيد.دختر با گلدان خالي‌اش منتظر ماند و ديگر دختران هر كدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شكلهاي مختلف در گلدانهاي خود داشتند.

لحظه موعود فرا رسيد. شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسي كرد و در پايان اعلام كرد دختر خدمتكار همسر آينده او خواهد بود.

همه اعتراض كردند كه شاهزاده كسي را انتخاب كرده كه در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است. شاهزاده توضيح داد:«اين دختر تنها كسي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري امپراتور مي‌كند.گل صداقت،همه دانه‌هايي كه به شما دادم ، عقيم بودند و امكان نداشت گلي از آنها سبز شود.

از كتاب پائولو كوئليو

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پنجم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

خاطره

غم بي‌همزبانيم را با باد خواهم گفت

و حكايت نامهربانيت را

به دست نقالان خواهم سپرد

چون صيادي بداقبال به خانه بازخواهم گشت

يادم نرفته خواهش خاموشت

با چشمهاي خسته ز تنهايي

ديشب خيال روي تو با من بگفت

اين روزها دوباره تو مي‌آيي

هنگام رفتن است!

چشمهايم را بستم

و برگشتم

باور نمي‌كنم

هرگز… آري هرگز!!

ديشب تمام ستاره‌هاي پشت پنجره را با دست خاموش كردم

وقتي شنيدم ماه را به اتاقت برده‌اي …

مي‌دانم شبي باز خواهي گشت

و تمام كوچه‌هاي قلبم را

لبريز از عطر آمدنت خواهي كرد

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پنجم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

کلام اول

جملات اول وبلاگم رو با ياد او شروع مي‌كنم كه داشتنش جبران همه‌ي نداشته‌هاست.

دوستاي خوبم سلام ، حال و احوالتون چطوره؟ اميد و آرزوم اينه كه هميشه‌ي خدا سالم و سلامت باشين . (البته اگه مرتب به اينجا سر بزنين حتما اينطور خواهيد بود) 

بالاخره بعد از تقاضاهاي زياد دوستان و خواهش تمناهاي بي‌شمار  از اقصي نقاط جهان منم تصميم گرفتم وبلاگ داشته باشم .

 خيلي سعي كردم آوازه‌ي اين وبلاگ از مرزهاي ايران بيرون نره ولي چه كنم كه جلوي تكنولوژي رو نميشه گرفت اونم تو اين قرن .هنوز هيچي نشده  از حالا سيل طرفدارا از همه جا سرازيره ،طبق آخرين خبرها 1076888 نظر داده شده به اينجا، كه من همرو پاك مي‌كنم تا جا برا نظراي شما باز شه.

 

قبل از هر چيز چند تا نكته‌رو بگم:

1)    هر مطلبي اينجا بنويسم اگه اسم نويسندهشو بدونم آخره مطلب مينويسم،وگرنه من مسئوليت سرقتهای ادبی رو قبول نميكنم.

 

2)     اگه مطلبي، حرفي، سخني داشتين كه دوست داشتين در پربينندهترين وبلاگ يعني اينجابياد،من آمادهي همكاري هستم .

 

3)     لطفا اگه سايتي، وبلاگي ،ردپايي،اثر انگشتی و…… دارين بنويسين تا من شرمنده نشم (آخه هر ديدي بازديدي داره)

 

4)     از پذيرفتن اطفال هم معذورم ، از نور چشمان بعداً پذيرايي ميشود .

 

5)     آخره هر ماه هر كي بيشتر نظر داده باشه يك سال اشتراك رايگان اين وبلاگ رو بهش ميدم با بيمه و ساير مزايا و سرويس اياب ذهاب. 

 

6)     از عزيزاني كه بنا به دلايلي نمي تونن بيان و اينجا سر بزنن ميتونن  CD آماده ي ما رو از تمام نمايندگيهاي سروش درتمام نقاط كشور تهيه كنند (قبلا با خودم هماهنگ كنين).

از اينكه تنهام نخواهيد گذاشت مطمئنم و از همين حالا از همتون ممنونم.

 

نویسنده: روشنک ׀ تاریخ:شنبه پنجم آذر 1384 ׀لینک ثابت موضوع:

©All rights reserved to navayegaribane.blogfa.com